1778 - ( 17 ) در كتاب دعائم الاسلام از امام صادق عليه السلام از پدرش از نياكانش عليهم السلام روايت مىشود كه اميرمؤمنان عليه السلام فرمود :
« روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ميوهاى را ديد كه در راه افتاده ، آن را برداشت . سپس گدايى با وى برخورد كرد .
پيامبر صلى الله عليه و آله ميوه را به وى داد و فرمود : اگر تو هم به سراغ ميوه نيامده بودى ، حتماً آن به سراغ تو مىآمد .
همچنين فرمود : على عليه السلام روزى بر فاطمه عليها السلام وارد شد و مشاهده كرد كه امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام در مقابل وى مىگريند . على عليه السلام سؤال كرد : آنها چرا مىگريند ؟
فاطمه عليها السلام گفت : چيزى براى خوردن مىخواهند و ما در خانه چيزى نداريم .
على عليه السلام فرمود : اى كاش ! به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله پيام مىفرستادى .
فاطمه گفت : باشد . آنگاه فاطمه به پدر پيام فرستاد ، كه دخترت مىگويد : فرزندانت گريه مىكنند و ما چيزى براى آنها نمىيابيم . پس اگر چيزى در اختيار دارى به سوى ما بفرست . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله خانه را نگريست و چيزى جز خرما نيافت . آن را به فرستادهء فاطمه عليها السلام داد ولى امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام از خوردن آن خوددارى كردند . آنگاه على عليه السلام از خانه خارج شد تا چيزى نسيه كند يا از كسى چيزى بگيرد ، ولى هرگاه تصميم مىگرفت در اين باره با كسى سخن گويد ، خجالت مىكشيد و منصرف مىشد . همين طور كه گردش مىكرد ، ناگهان دينارى يافت . آن را برداشت ، نزد فاطمه آمد و ماجرا را بازگو كرد . فاطمه گفت : اى كاش ! امروز آن را براى گرفتن غذايى رهن مىگذاشتى . اميدواريم كه اگر صاحبش آمد - انشاءالله - بتوانيم آن را از رهن آزاد كنيم .
على عليه السلام از خانه خارج شد و مقدارى آرد به صورت نسيه خريد و وقتى خواست آن دينار را در برابر بهاى آن رهن گذارد ، فروشنده از گرفتن رهن خوددارى كرد و گفت : هروقت بهاى آن را داشتى ، بياور و سوگند مىخورم كه آن را نپذيرم .
على عليه السلام از آنجا به مغازهء قصابى رفت ، يك درهم گوشت به صورت نسيه خريد و وقتى خواست دينار را در مقابل بهاى آن رهن گذارد ، مرد قصاب نيز از گرفتن آن خوددارى كرد و سوگند ياد كرد كه آن را نپذيرد . على عليه السلام آرد و گوشت را نزد فاطمه عليها السلام آورد و فرمود : شتاب كن ؛ زيرا من از اين بيمناكم كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله امروز غذاى پخته نداشته است كه براى فرزندانش خرما فرستاده است . فاطمه عليها السلام به سرعت غذا را آماده كرد و على عليه السلام نزد پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و او را آورد . همگى آمادهء غذا خوردن شدند كه ناگهان صداى غلامى را شنيدند كه به خدا و اسلام سوگند مىداد هركس دينارى يافته است ، خبر دهد . على عليه السلام ماجرا را براى پيامبر صلى الله عليه و آله بازگو كرد . آن حضرت غلام را نزد خود فراخواند و از او سؤال كرد . غلام گفت : اهل من ، مرا با يك دينار روانه كردند تا براىشان مواد خوراكى تهيه كنم . آنگاه آن دينار از دست من افتاد و گم شد . غلام نشانىهاى دينار را گفت و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آن را به وى تحويل داد .
پس برداشتن مال پيدا شده براى كسى كه آن را اعلام كند و تصميم به تحويل دادن آن به صاحبش داشته باشد و قرار دادن آن در محل خودش مباح و جايز است ؛ همچنانكه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت شده كه فرمود : رها كردن آن به حال خودش تا صاحبش بيايد ، اشكال ندارد . »
1779 - ( 18 ) محمد بن رجاء ارجانى گويد : « به امام عليه السلام نوشتم : من در مسجدالحرام بودم كه دينارى مشاهده كردم .
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 1069
مساهمون: السيد البروجردي
ص١٠٦٩