1467 - 46715 - ( 2 ) نجاشى در ماه [ مبارك ] رمضان شرب خمر كرده بود . او را نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آوردند .
حضرت وى را هشتاد تازيانه زد . پس از آن زندانش كرد و فردا بيرونش آورد و سى و نه تازيانه به او زد . پرسيد : « اى اميرالمؤمنين ، اين اضافه چيست ؟ حضرت فرمود : چون بر خدا جرات و در ماه [ مبارك ] رمضان افطار كردهاى » .
1468 - 46716 - ( 3 ) و اگر [ كسى ] در ماه [ مبارك ] رمضان شرب خمر كند ، صد تازيانه مىخورد ؛ هشتاد تازيانه به عنوان حدّ خمر و بيست تازيانه براى حرمت ماه [ مبارك ] رمضان .
1469 - 46717 - ( 4 ) نجاشى در روز اول ماه [ مبارك ] رمضان بيرون آمد و با ابوسمّال اسدى كه در كنار خانهاش نشسته بود ، روبه رو شد . ابوسمّال به نجاشى گفت : « كجا مىروى ؟ او گفت : كناسه مىروم . ابوسمّال گفت : آيا به كلهها و دمبههايى كه از ابتداى شب در تنور گذاشته شده و پخته و ترد شده ، تمايل دارى ؟
نجاشى گفت : واى بر تو ، در روز اول ماه [ مبارك ] رمضان ! ابوسمّال گفت : اين حرفها را كه نمىدانيم ، رها ساز . نجاشى پرسيد : پس از آن چى ؟ او گفت : پس از آن ، تو را از شرابى مثل گياه اسپرك كه انسان را حال مىآورد و در رگها حركت مىكند و بر قدرت آميزش مىافزايد و غذا را هضم مىكند و سخن گفتن را بر كسى كه سخت سخن مىگويد آسان مىسازد ، مىنوشانم . خلاصه نجاشى به خانهء او رفت و . . . با هم صبحانه خوردند . پس از آن برايش شراب كشمش آورد و هر دو خوردند . آخر روز كه شد ، صداىشان بلند شد . در همسايگى اين دو ، كسى از ياران اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه دعوى تشيع داشت . او نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمد و حضرت را از جريان اين دو باخبر ساخت . حضرت گروهى را نزد اين دو نفر فرستاد . آنان خانه را محاصره كردند اماابوسمّال به خانههاى بنى اسد گريخت و از دست آنان در رفت ولى نجاشى را نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آوردند .
صبح كه شد ، اميرالمؤمنين عليه السلام نجاشى را بازير جامه [ / زير شلوار ] در حالت ايستاده قرار داد و هشتاد تازيانه به وى زد ؛ پس از آن بيست تازيانه اضافى زد . او گفت : اى اميرالمؤمنين ، اما حدّى كه زديد مىشناسم ولى اين اضافهاى كه شناخته شده نيست ، چيست ؟ حضرت فرمود : اين اضافه براى جراتى است كه بر خداوند داشتهاى و روزهخوارى در ماه [ مبارك ] رمضان كردهاى . آنگاه اميرالمؤمنين عليه السلام او را با زير جامهاش در برابر مردم بپاداشت . بچهها صدا مىزدند : نجاشى خودش را كثيف كرده است ! و او مىگفت : نه ، به خدا سوگند ! آن جامهها يمانى است . هند بن عاصم سلولى عبورش به نجاشى افتاد . عبايى از جنس خز راه راه بر او انداخت . مردم هم شروع كردند عباهايى بر او انداختند تا آن كه عباهاى بسيارى جمع شد . پس از آن نجاشى اين شعر را گفت :
اگر خداوند به بندهاى از بندگان شايسته و پاكش درود مىفرستد ، پس بر هند بن عاصم درود بفرستد » .
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 875
مساهمون: السيد البروجردي
ص٨٧٥