شما را فرا خواندم ولى گوش نكرديد . شما حاضران همچون غائب و زندههايى همچون مرده و كرانى صاحب گوش هستيد . بر شما حكمت تلاوت مىكنم و شما را به موعظههاى شفابخش و كفايتكننده نصيحت مىكنم و به جهاد با اهل ظلم و جور ترغيب مىنمايم ، ولى به آخر سخنم نرسيده شما را مىبينم كه در حلقههاى پراكنده متفرق شدهايد « 2 » و براى يك ديگر شعر مىگوئيد و ضرب المثل مىآوريد و از قيمت خرما و شير مىپرسيد .
خستگى از جنگ و بىنظمى !
( 1 ) دستتان بريده باد « 3 » ! از جنگ و آمادگى براى آن « 4 » خستگى نشان دادهايد ، و قلبهايتان را از ياد آن آسوده كردهايد ، و خود را با اباطيل و مطالب گمراهكننده و عذرهاى واهى مشغول كردهايد .
واى بر شما ! با آنان بجنگيد قبل آنكه آنان با شما بجنگند . به خدا قسم ، هرگز قومى در وسط خانهء خود مورد حمله قرار نمىگيرند مگر آنكه ذليل مىشوند . قسم به خدا گمان ندارم شما گفتههايم را عملى كنيد تا دشمنانتان كار خود را بكنند ، و من هم دوست داشتم كه آنان را مىديدم و با بصيرت و يقينم خدا را ملاقات مىكردم و از چشيدن درد گرفتارى به شما و از همنشينى با شما راحت مىشدم « 5 » .
شما همچون گلّهء شترى هستيد كه چوپان آن گم شده باشد . هر چه از يك طرف جمع آورى شوند از سوى ديگر پراكنده مىشوند .
اين طور كه من مىبينم به خدا قسم گويا شما را مىنگرم كه اگر جنگ شعله بگيرد و مرگ شدّت يابد « 6 » همچون شكافتن سر و همچون انفراج زن هنگام وضع حمل كه دست
هامش
( 2 ) « ب » : بىاعتنا به سخنان من شدهايد .
( 3 ) « ج » : دستتان خاك آلود باد .
( 4 ) « ج » : از جنگ و شعلهور شدن آن .
( 5 ) « ج » : به خدا قسم دوست داشتم كه از شما جدا مىشدم و از آنچه از شما تحمّل مىكنم راحت مىشدم .
( 6 ) « ج » : به خدا قسم ، نمىفهميد مگر وقتى كه جنگ شعله گرفته و مرگ سرخ به ميان آيد .