گفت : اين مرد - علىّ بن الحسين ( ع ) - مرا خسته كرده و هيچ يك از كارهايم نتوانسته او را بخنده آورد ، ناگزير بايد چارهاى انديشم تا وى را بخندانم . روزى آن حضرت ( ع ) با دو نفر از غلامان خود عبور مىكرد ، آن مرد آمد و عباى آن حضرت را از دوشش كشيد ( و فرار كرد ) . آن دو غلام بدنبالش دويدند و عبا را گرفتند و بدوش حضرت انداختند . امام سر به زير انداخته با وقار هر چه تمامتر حركت مىكرد و چشم از زمين برنمىداشت . سپس به غلامانش فرمود : اين چه كارى بود ؟ گفتند : مردى است بيكاره و ياوه گو كه اهل مدينه را مىخنداند و از اين راه نان مىخورد . فرمود : به او بگوئيد : اى واى ! همانا خدا را روزى است كه ياوه گويان در آن روز زيان خواهند ديد .
مجلس بيست و ششم دوشنبه 2 رمضان المبارك 409
1 - فجيع عقيلى گويد : حسن بن علىّ بن ابى طالب عليهما السّلام فرمود :
الأمالي ( فارسي ) — صفحة 243
مساهمون: الشيخ المفيد
ص٢٤٣