نسبت مىدهد ، تا حقّ مرا ببرد و مال مرا بخورد . پس ايشان بر او ميل كردند و معين من شدند و خواستند كه در دكانش داخل شوند كه متاع او را بردارند و به من دهند تا آنكه من ايشان را ساكن كردم ، و صاحب سِند به نزد من آمد و اين را خواهش نمود و به طلاق سوگند ياد نمود كه مال مرا تمام و كمال به من بدهد تا آنكه من ايشان را از خانهء او بيرون كردم .
1372 / 16 . على روايت كرده است از چند نفر از اصحاب ما ، از احمد بن حسن و علاء بن رزق اللَّه ، از بدر - غلام احمد بن حسن - كه گفت : وارد جَبَل شمّر شدم و در آن حال من به امامت كسى قائل نبودم و همهء ايشان را دوست مىداشتم تا آنكه يزيد بن عبداللَّه وفات كرد .
در هنگام رنجورى خويش ، وصيّت كرد كه يابوى سمند و شمشير و كمربند او به آقايش حضرت صاحب الزّمان تسليم شود . پس من ترسيدم كه اگر يابوى سمند را با ذكور تكين - كه حاكم آن ناحيه بود - تسلى نكنم ، از او استخفافى به من رسد ( و مرا سبك گرداند ) پس ، آن حيوان و شمشير و كمربند را در دل خويش هفتصد اشرفى قيمت كردم و كسى را بر آن مطلع نگردانيدم ، ناگاه نامهاى از سمت بغداد بر من وارد شد كه : « هفتصد اشرفىِ مال ما كه پيش تو است ، از بهاى يابو و شمشير و كمربند ، بفرست » .
1373 / 17 . على روايت كرده است از آنكه او را حديث كرده كه گفت : فرزندى از براى من متولد شد ، پس عريضهاى نوشتم كه رخصت حاصل كنم در باب ختنه كردن آن فرزند در روز هفتم . جواب وارد شد كه : « مكن » و آن فرزند در روز هفتم يا هشتم مرد . بعد از آن ، عريضهاى در باب مردن آن فرزند نوشتم ، جواب رسيد كه : « زود باشد كه از پس اين فرزند ، دو فرزند غير از اين ، به تو روزى شود كه يكى از آنها را احمد نام كنى و بعد از احمد ، ديگرى را جعفر بنامى » . پس هر دو آمدند ؛ چنانچه فرموده بود .
راوى مىگويد كه : مهيّا شدم كه به حج روم و مردم را وداع كردم و بر جناح بيرون رفتن بودم كه فرمان همايون وارد شد كه : « ما اين را ناخوش داريم و امر با تو است » . راوى مىگويد كه : سينهام تنگ شد و بسيار غمناك شدم و نوشتم كه من مىمانم و سفر نمىكنم و بر شنيدن امر تو و فرمانبردارى آن اقامه دارم ، مگر آنكه من به سبب باز ايستادن از سفر حج ، بسيار غمناكم . توقيع آن حضرت بيرون آمد كه : « بايد سينهات تنگ نشود ، زيرا كه تو در سال آينده به حجّ مىروى . ان شاءاللَّه » .
راوى مىگويد كه : چون سال آينده آمد ، عريضهاى نوشتم و رخصت طلبيدم ، جواب
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 781
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٧٨١