او را دانست و امر كرد كه او را مانع شوند ، و او را به مجلس راه ندهند ، و ديگر او را رخصت ندادند كه بر او داخل شود تا آنكه پدرم مرد و ما از سُرّ من رأى بيرون آمديم و جعفر بر اين حال بود و سلطان نشانهء فرزند حسن بن على عليه السلام طلب مىنمود .
1331 / 2 . على بن محمد ، از محمد بن اسماعيل بن ابراهيم بن موسى بن جعفر روايت كرده است كه گفت : امام حسن عسكرى عليه السلام قريب به بيست روز پيش از مُردن و كشته شدن مُعتزّ ( يعنى : محمد پسر متوكّل ) ، به ابوالقاسم اسحاق بن جعفر زبيرى نوشت كه : « پيوسته در خانهء خود باش و بيرون ميا تا حادثهاى رخ نمايد » . و چون بُريحه - كه يكى از امراى آن معلون بود - كشته شد ، اسحاق به حضرت نوشت كه : حادثه روى داد ، پس مرا به چه امر مىفرمايى ؟
حضرت نوشت كه : « اين حادثه نيست و حادثهء امرى ديگر است » . بعد از آن ، از امر معتّز شد آنچه شد ( و مجمل قصهء او اين است كه : چون بعضى از امرا و برادر خود را كشت ، ساير امرا با او مخالفت كردند و او را كشتند ) .
و از او روايت است كه گفت : آن حضرت به كسى ديگر نوشت : « پيش از آنكه عبداللَّه بن محمد بن داود كشته شود ، او كشته خواهد شد » و چون روز دهم شد ، كشته شد .
1332 / 3 . على بن محمد ، از محمد بن ابراهيم كه معروف است به ابن كُردى ، از محمد بن على بن ابراهيم بن موسى بن جعفر روايت كرده است كه گفت : امر معاش بر ما تنگ شد ، پدرم به من گفت : با ما بيا تا به نزد اين مرد - يعنى : امام حسن عسكرى عليه السلام - رويم ؛ زيرا كه مردم جوانمردى و جود از او نقل كردند . من گفتم كه : او را مىشناسى ؟ گفت : او را نمىشناسم و هرگز او را نديدهام .
محمد بن على مىگويد كه : ما قصد آن حضرت كرديم ، پدرم در عرض راه به من گفت :
چه بسيار احتياج داريم كه بفرماييد پانصد درم به ما دهند : دويست درم از براى جامه ، و دويست درم از براى قرض ، و صد درم از براى اخراجات يوميّه . و من در دل خود گفتم كه :
كاش آن حضرت مىفرمود كه سيصد درم به من دهند : صد درم كه به آن الاغى بخرم ، و صد درم از براى اخراجات ، و صدر درم از براى جامه . و به سوى جبل ( يعنى : جبل شمر ) بيرون روم . ( و بعضى گفتهاند كه : مراد ، بلاد جبل است و آن از آذربايجان و عراق عرب و فارس و ديلم است ) .
محمد مىگويد كه : چون به در خانهء آن حضرت رسيديم ، غلامش به سوى ما بيرون
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 729
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٧٢٩