تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 721

مساهمون:

ص٧٢١
خويش و ساير بنىهاشم و پيش داشتن ايشان او را بر صاحبان سنّ و قدر از ايشان ( كه او را با كمى سال بر سالداران و صاحبان قدر از خويش ترجيح مىدادند و بر همه مقدّم مىداشتند ) و همچنين سرداران سپاه و وزيران و عامّه مردمان . به درستى كه من روزى بر بالاى سر پدرم ايستاده بودم و آن روز روزى بود كه پدرم در مجلس نشسته بود از براى گذرانيدن امور مردم ، كه ناگاه دربانان پدرم بر او داخل شدند ، و گفتند كه : ابو محمد بن رضا بر درِ خانه است . پدرم به آواز بلند گفت كه : او را رخصت دهيد كه داخل شود . پس من تعجّب كردم از آنچه از ايشان شنيدم كه ايشان جرأت كردند كه مردى را به كُنيت نام برند بر پدرم در حضور او ، و در نزد او كسى را به كُنيت ياد نمىكردند مگر خليفه يا ولىّعهد ، يا كسى كه سلطان فرموده بود كه او را به كُنيت ياد كنند . بعد از آن ، مرد گندم‌گون خوش قد خوب روى نيكو بدن تازه سنّى داخل شد كه او را جلالت و هيبت عظيمى بود . و چون پدرم او را ديد برخاست ، و چند قدم به سوى او رفت ، و پدرم را چنان نمىدانم كه با هيچ‌يك از بنىهاشم و سر كردگان سپاه ، اين كار كرده باشد ( كه در مجلس به استقبال ايشان برود ) . و در آن هنگام كه به او نزديك شد ، دست در گردنش در آورد ، و او را در بغل گرفت ، و رو و سينهء او را بوسه داد ، و دستش را گرفت و او را بر بالاى جانمازى كه بر روى آن نشسته بود نشانيد ، و خود در پهلوى او به پهلو نشست ، كه روى خويش را به او آورد ، و شروع كرد كه با او سخن مىگفت و مكرر مىگفت كه : فداى تو گردم ، و من تعجب مىنمودم از آنچه از پدرم مىديدم ، كه ناگاه دربان داخل شد و گفت كه : موّفق آمد - و عادت موّفق اين بود كه چون بر پدرم داخل مىشد ، دربانان و سر كردگان خاصّه او پيش مىآمدند و در ميانهء مجلس پدرم ، تا در خانه دو صف مىايستادند و كوچه مىدادند تا آن‌كه داخل مىشد و بيرون مىرفت - و پدرم متّصل رو به ابو محمد آورده بود و با او سخن مىگفت تا غلامان خاصّه ، موفق را ديد ، پس به آن حضرت گفت كه : در اين هنگام هرگاه خواسته باشى ، يعنى : بخواهى كه تشريف ببرى ، اختيار دارى . خدا مرا فداى تو گرداند ، و به دربانان خود گفت كه : او را در پشت صف‌ها بگيريد كه اينك ( يعنى : موّفق ) او را نبيند . پس آن حضرت برخاست و پدرم برخاست و او را در بر گرفت ، و ابو محمد درگذشت . من به دربانان و غلامان پدرم گفتم كه : واى بر شما ، اين ، كه بود كه شما او را به كُنيت ياد كرديد در حضور پدرم و پدرم با او اين نوع رفتار كرد ؟ گفتند كه : اينك مردى است از اولاد على بن