چون فرمود كه : « مردم مىگويند » ، دانستم كه گوينده خود آن حضرت است . بعد از آن فرمود كه : « جعفر متوكّل چه كرد ؟ » عرض كردم كه او را چنان وا گذاشتم كه حالش از همه كس بدتر و در زندان بود . فرمود : « بدان و آگاه باش كه او صاحب امر خلافت است » ، و فرمود كه :
« محمد بن عبدالملك زيّات چه كرد ؟ » عرض كردم كه : فداى تو گردم ، مردم با اويند و امر ، امر اوست و هر چه بفرمايد مُمضى و مُجرى است .
راوى مىگويد كه : حضرت فرمود : « آگاه باش كه اين امر بر او نامبارك است » . و راوى گفت كه : حضرت ساكت شد بعد از آن فرمود كه : « چارهاى نيست از آنكه مقدّرات خدا و احكام او جارى گردد . اى خَيران ، واثق مرد و جعفرِ متوكّل به خلافت نشست و ابن زيّات كشته شد » . عرض كردم : فداى تو گردم ، در چه زمان اينها اتّفاق افتاد ؟ فرمود : « شش روز بعد از آنكه تو بيرون آمدى » .
1322 / 2 . حسين بن محمد ، از معلّى بن محمد ، از احمد بن محمد بن عبداللَّه ، از محمد بن يحيى ، از صالح بن سعيد روايت كرده است كه گفت : بر امام على نقّى عليه السلام داخل شدم و به آن حضرت عرض كردم كه : فداى تو گردم ، در همهء امور خواستند كه نور تو را فرو نشانند ، و در حقّ تو كوتاهى كردند تا آنكه تو را فرود آوردند در اين كاروانسرايى كه از هر جايى بدتر است ، و كاروانسرايى است كه درويشان و گدايان ، يا دزدان و بىسر و پايان در آن مسكن دارند . فرمود كه : « اى پسر سعيد ، تو در اينجايى ، نه من » و به دست خويش اشاره فرمود و فرمود كه : « بنگر » ، چون نگريستم باغها ديدم به غايت خوب و خوشايند ، و بوستانها ديدم تر و تازه كه نهرها در آن جارى است و در آنها حوران خوب خوشبو و غلمان بودند ، و گويا آن حوران مرواريد ناسفته يا پوشيده شده بودند كه غبار بر آن ننشسته باشد و در نهايت حسن و صفا و نور و ضيا باشد ، و مرغان و آهويان و نهرها ديدم كه مىجوشيد ، پس عقل من حيران و چشمم خيره شد . و حضرت فرمود كه : « ما در هر جا كه باشيم اين چيزها كه ديدى ، از براى ما مهيّا و آماده است و ما در كاروانسراى گدايان و دزدان نيستيم » .
1323 / 3 . حسين بن محمد ، از معلّى بن محمد ، از احمد بن محمد بن عبداللَّه ، از على بن محمد ، از اسحاق جَلّاب روايت كرده است كه گفت : گوسفند بسيارى از براى امام على نقى عليه السلام خريدم ، پس مرا طلبيد و از راه شترخان خانهء خويش مرا داخل گردانيد و برد به جاى
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 705
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٧٠٥