هشتاد و سيم . و آن حضرت در آن هنگام ، پنجاه و چهار ، يا پنجاه و پنج ساله بود ، و روح مقدّس آن حضرت عليه السلام در بغداد قبض شد در حبس سندى بن شاهك ، و در وقتى كه دو روز از ماه شوّال باقى مانده بود . هارون او را از مدينه به مكّه برد ، و هارون از مكّه به مدينه آمد در زمانى كه از عمرهء ماه رمضان برگشت ، بعد از آن هارون به سوى حج بيرون رفت و آن حضرت را با خود برد ، پس به راه بصره برگشت و آن حضرت را در بصره در نزد عيسى بن جعفر محبوس گردانيد ، پس آن حضرت را به سوى بغداد بيرون برد و او را در نزد سندى بن شاهك حبس كرد ، و آن حضرت عليه السلام در حبس سندى وفات فرمود و در بغداد در مقبرهء قريش مدفون گرديد . و مادر آن حضرت كنيزى بود كه او را حميده مىگفتند .
1289 / 1 . حسين بن محمد اشعرى ، از معلّى بن محمد ، از على بن سندى قمى روايت كرده است كه گفت : حديث كرد ما را عيسى بن عبدالرّحمان ، از پدرش كه گفت : ابن عُكّاشة بن مِحصن اسدى بر امام محمد باقر عليه السلام داخل شد و امام جعفر صادق عليه السلام در نزد آن حضرت ايستاده بود ، پس انگورى به خدمت آن حضرت آورد و حضرت فرمود كه : « پير كهن ، يا كودك خردسال آن را دانه دانه مىخورد و آنگه گمان مىكند كه سير نمىشود و سه دانه و چهار دانه مىخورد و تو آن را دو دانه دو دانه بخور كه آن مستحّب است » .
پس ابن عُكّاشه به امام محمد باقر عليه السلام عرض كرد كه : براى چه حضرت صادق را زن نمىدهى كه او به حدّ تزويج و زمان زن گرفتن رسيده است ؟ راوى مىگويد كه : در پيش روى آن حضرت كيسهء سر به مهرى بود ، پس فرمود كه : « آگاه باشيد كه زود باشد كه بنده فروشى از اهل بَربَر بيايد و در سراى ميمون فرود آيد و به همين كيسه ، كنيزى از براى جعفر خريدارى خواهد شد » .
راوى مىگويد كه : براى اين امر ، آن قدر زمانى كه بايست بگذرد گذشت ، پس روزى بر امام محمد باقر عليه السلام داخل شديم ، فرمود : « آيا نمىخواهيد كه شما را خبر دهم از آن بنده فروشى كه او را براى شما ذكر كردم ، اكنون آن بنده فروش آمده است ، پس برويد و به همين كيسه كنيزى را از او بخريد » .
راوى مىگويد كه : ما به نزد آن بنده فروش آمديم ، بعد از آنكه از او خواهش كنيز نموديم ، گفت كه : آنچه در نزد من بود از كنيزان ، همه را فروختم ، مگر دو كنيز بيمار كه يكى از آنها
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 633
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٣٣