تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
نشسته ، متوجه عبادت است و آثار عبادت و مشقت آن ، در او پيداست . بر او سلام كردم ، بعد از جواب سلام ، به من گفت كه : تو كيستى ؟ گفتم : منم كلبى نسّابه . گفت : چه حاجت دارى ؟ گفتم : آمده‌ام كه از تو سؤال كنم . گفت : به پسرم محمد گذشتى و او را ديدى ؟ گفتم : به تو ابتدا نمودم ، و غير تو كسى را نديدم . گفت : سؤال كن از آنچه مىخواهى . گفتم : مرا خبر ده از مردى كه به زن خود گفته باشد كه تو طالق و رهايى به شمارهء ستارگان آسمان . گفت بائن و جدا مىشود از شوهر به سر جوزاء ( يعنى : به سه طلاق ، كه شمارهء سر جوزا است ، چه سر آن جيم است و جيم به حساب ابجد ، سه است ، يا مراد از آن ، سه ستاره است كه آن را رأس الجوزاء و سر آن مىگويند ؛ زيرا كه جوزاء ، در وسط آسمان نمودار مىشود ، به صورت دو كودكى كه دست در گردن يكديگر كرده باشند ، يا به صورت مردى كه او را كمربند و شمشيرى باشد و سر آن به جانب شمال و مشرق و پاى آن ، به جانب مغرب و جنوب است و سر آن سه ستاره است ، يعنى : آن زن سه طلاقه شود ) . و باقى وزر و و بال و عقوبت است بر شوهر . كلبى مىگويد كه : با خود گفتم كه : اين يك نشانه است براى آن‌كه عبداللَّه ، عالم و امام نيست . بعد از آن ، گفتم كه : شيخ چه مىگويد در باب مسح كردن بر موزه‌ها ؟ گفت كه : گروه نيكان و شايستگان بر آن مسح كرده‌اند ، و ما اهل بيت بر آن مسح نمىكنيم . با خود گفتم كه : اين دو نشان . پس گفتم : چه مىگويى در خوردن جرّى ، آيا حلال است يا حرام ؟ گفت : حلال است ، مگر اين‌كه ما اهل بيت آن را كراهت داريم . با خود گفتم كه : اين ، سه نشان . گفتم : چه مىگويى در نوشيدن شراب خرما ؟ گفت : حلال است ، مگر اين‌كه ما اهل بيت آن را نمىآشاميم . پس برخاستم و از پيش او بيرون رفتم و مىگفتم كه : اين گروه قريش دروغ مىگويند بر اهل بيت پيغمبر . بعد از آن ، داخل مسجد شدم و نظر كردم به جماعتى از قريش و غير ايشان از مردمان ، و بر ايشان سلام كردم و گفتم كه : داناترين اهل بيت پيغمبر كيست ؟ گفتند عبداللَّه بن حسن . گفتم : به نزد او رفتم و چيزى در پيش او نيافتم ( و او هيچ نمىداند ) . يكى از آن گروه ، سر خود را برداشت و گفت : آيا به نزد جعفر بن محمد عليهما السلام رفته‌اى ( و بنابر بعضى از نسخ برو به نزد او ) كه او عالم اهل بيت پيغمبر است ، و از همه داناتر ، و بعضى از آنها كه در آنجا حاضر بودند ، او را ملامت نمودند . ( من دانستم ، يا ) با خود گفتم كه : جز اين نيست كه در اول بار ، حسد آن قوم