مردان جنگى ، دهانهء اسبان را محكم به دست گرفتند تا بتوانند جنگ آن دو مرد را مشاهده كنند .
آن دو ، مدّتى با شمشير با يكديگر نبرد كردند ؛ امّا ضربات شمشير ، اثرى نداشت ؛ زيرا زره هر دو ، زره تمام و محكمى بود .
در يك لحظه ، عبّاس ، در گوشهاى از زره رقيب خويش ، شكافى مشاهده كرد . آن جا را هدف قرار داد و شمشيرش را در همان نقطه ، فرود آورد . شمشير ، تا ميان سينهء مرد شامى ، فرو رفت و دلاور شامى ، بر زمين غلتيد .
مردمان ، يكباره ، تكبير گفتند ، آنچنان كه زمين ، لرزيد . عبّاس ، از ميدان به ميان لشكر باز گشت . من صدايى را از پشت سر خود شنيدم كه مىگفت :
قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ ؛
« 1 » با آنها پيكار كنيد كه خداوند ، آنان را به دست شما ، مجازات مىكند و آنان را رسوا مىسازد . . . .
سپس به من فرمود : « اى فرزند اعز ! كه بود كه با دشمن ما مىجنگيد ؟ » .
من گفتم : او خويشاوند شما ، عبّاس بن ربيعه بود .
فرمود : « آيا او همان عبّاس بود ؟ » .
گفتم : آرى .
آن گاه ، به عبّاس ، رو كرد و فرمود : « آيا من ، تو و عبد الله بن عبّاس را نهى نكرده بودم كه به صف اوّل نياييد و به ميدان نرويد ؟ » .
عرض كرد : چرا .
هامش
( 1 ) . سورة توبه ، آية 14 .