هامش
- صفوان شترانى داشت كه هرگاه هارون براى انجام حج به مكه مىرفت ، آنها را به او كرايه مىداد .
او روزى خدمت امام موسى بن جعفر رسيد ، امام به او فرمود : اى صفوان ! همه كار تو نيكو و پسنديده است به جز يك كار .
صفوان گفت : به قربانت گردم چه كار ناشايستى از من سر زده ؟
امام فرمود : كرايه دادن شترهايت به هارون .
صفوان گفت : به خدا سوگند آنها را بر سركشى و تكبر و خودخواهى و صيد و لهو و لعب كرايه ندادهام ، آنها را براى رفتن به مكه كرايه دادهام . و خودم مسئوليت آنرا برعهده نمىگيرم بلكه دوتا از خدمتكارهايم را با او مىفرستم .
امام فرمود : اى صفوان ! آيا آنان بايد كرايه تو را بپردازند ؟
گفت : بله قربانت گردم .
فرمود : آيا دوست دارى تا وقتىكه كرايه تو را مىدهند ، زنده بمانند ؟
گفت : بله .
امام فرمود : هركس دوست داشته باشد آنها زنده بمانند ، خود از آنهاست . و هركس از آنها باشد ، جايگاهش آتش است . پس صفوان رفت و شترهايش را تا آخرين نفر فروخت . اين خبر به هارون الرشيد رسيد پس صفوان را فراخواند و به او گفت : اى صفوان ! به من خبر رسيده كه شترهايت را فروختهاى .
گفت : بله .
هارون گفت : چرا ؟
صفوان پاسخ داد : من پيرم و پسرها هم توجهى بهكارها نمىكنند .
هارون گفت : بعيد است ، بعيد است . . . من مىدانم چه كسى اينكار را از تو خواسته ، موسى بن جعفر از تو خواسته است كه چنين كارى بكنى .
صفوان گفت : مرا چه به موسى بن جعفر ؟ -