تأسفى بجا ماند و امروز را فردائى هست ، و عاقبت نكو نصيب پرهيزگاران است . » از فرزندان ابن عباس يكى على بود كه پدر خليفگان عباسى است . با عباس و محمد و فضل و عبد الرحمن و عبيد الله و لبابه كه مادرشان زرعهء كندى دختر مشرح بود .
از عبيد الله و محمد و فضل فرزندى بجاى نماند .
بسال هفتادم عبد الملك مروان عمرو بن سعيد بن عاص اشدق را بكشت . وى عمرو بن سعيد بن عاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف بود و مردى شجاع و فصيح و بليغ بود . ميان او و عبد الملك در بارهء حكومت گفتگوها و مكاتبهها و حادثهها رفته بود از جمله عبد الملك به دو نوشته بود : « تو در خلافت طمع ميدارى اما شايستهء آن نيستى . » و عمرو به دو نوشت : « نعمتها كه به تو رسيده بطغيانت كشيده و بوى قدرت مايهء غفلتت شده ، از آنچه قبلا موافقت كردهاى بگشتهاى و به چيزى كه نبايد ، دل بستهاى .
اگر ضعف وسايل مايهء نوميدى جوينده ميبود . هرگز سلطنت و قدرتى جابجا نميشد .
به زودى معلوم خواهد شد كه متجاوز و غافل كيست . » .
وقتى عبد الملك براى خاتمهء كار زفر بن حارث كلابى به قرقيسيا و ديار رحبه رفته بود ، عمرو بن سعيد را در دمشق جانشين خود كرد . به دو خبر رسيد كه عمرو در دمشق مردم را به بيعت خود خوانده است از اين رو با شتاب به دمشق بازگشت عمرو در شهر متحصن شد . عبد الملك او را بحرمت خويشاوندى قسم داد و گفت : « كار خاندان خويش را كه اكنون هم سخن شدهاند ، تباه مكن ، كه كار تو مايهء قوت ابن زبير مىشود ، از مخالفت با خاندان خود بگذر و من ولايتعهدى را به تو مىدهم . » او نيز رضا داد و صلح كرد و عبد الملك وارد شهر شد اما عمرو با پانصد سوار از او كناره گرفت كه هر كجا ميرفت با وى بودند .
اهل سيرت در بارهء اينكه عبد الملك چگونه او را كشت اختلاف كردهاند .
بعضى از آنها گفتهاند : عبد الملك به حاجب خويش گفت : « ميتوانى وقتى عمرو وارد
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 105
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص١٠٥