انگيخت تا كلاغ ديگر را بكشت و به خاك كرد و قاين غمين شد و سخنى گفت كه قرآن آورده كه « واى بر من كه نتوانستم همانند اين كلاغ باشم و نعش برادرم را نهان كنم » آنگاه او را به خاك سپرد . و چون آدم از قصه خبر يافت غمين شد و بناليد و وحشت كرد و فغان برداشت .
مسعودى گويد : ميان مردم شعرى مشهور است كه به آدم نسبت دهند كه وقتى دربارهء فرزند غمين و از فقدان او اندوهگين بود گفته بود :
« ديار و مردم آن دگرگون شدهاند و روى زمين كدر و زشت است همه رنگها و مزهها دگر شده است و بشاشت چهرهء زيبا كاسته است و مردم زمين بجاى باغستانهاى وسيع درختان خاردار و كنار دارند .
دشمنى كه هرگز فراموش نميكند و ملعونى كه هرگز نميميرد تا آسوده شويم مجاور ما شده است .
قاين هابيل را بستم كشته است اى دريغ از آن صورت دلپذير چرا من فراوان نميگريم كه هابيل در قبر خفته است .
زندگى دراز مايهء اندوه من است و من از زندگى خويش آسايش ندارم » .
در چند كتاب تاريخ و سرگذشت و انساب چنين ديدهام كه وقتى آدم اين شعر را بخواند ابليس از جايى كه صداى او را مىشنيد و خودش را نميديد پاسخ
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 27
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٢٧