است و عربها كه براى زيارت به مكه مىآيند و دربارهء محمد چيزها شنيدهاند ، اكنون سخن خود را درباره او يكى كنيد زيرا اگر سخنان مختلف بگوئيد همديگر را تكذيب كردهايد و هيچكس سخنتان را باور نخواهد كرد .
به دو گفتند : هر چه ميدانى بگو تا ما همان را با حاجيان عرب بگوئيم .
وليد گفت : شما بگوئيد تا من بشنوم .
گفتند : ميگوئيم محمد كاهن است .
وليد گفت : به خدا او كاهن نيست ما كاهنان را ديدهايم ، سخنان محمد با زمزمه و ورد آنها شباهت ندارد .
اعتراف دشمنان بفضيلت محمد
گفتند : ميگوئيم او ديوانه است گفت : او ديوانه نيست ما ديوانگان را ديدهايم ، از نشانههاى ديوانگى چيزى در محمد نيست .
گفتند : ميگوئيم شاعر است .
وليد گفت : نه او شاعر نيست ، ما اقسام شعر را ميشناسيم سخنان محمد شعر نيست .
گفتند : ميگوئيم ساحر است .
وليد گفت : نه ساحر نيست زيرا كارهاى ساحران را نميكند .
گفتند : پس چه گوئيم ؟
وليد گفت : به خدا در سخنان او حلاوتيست كه هر چه دربارهء وى بگوئيد جاذبهء سخنش گفتار شما را تكذيب مىكند فقط ميتوانيد بگوئيد كه محمد بوسيلهء سخنان سحرآميز خود ميان انسان و پدر و برادر و زن و اقوامش جدائى مياندازد . آن گروه گفتار وليد را پسنديدند و پس از آن در موسم حج هر يك از زايران كعبه را مىديدند اين سخنان را به او ميگفتند و از ملاقات محمد بيمش مىدادند .