ثابت [ 1 ] گويد : سلامت طولونى پردهدار به من گفت : هنگامى كه سر مونس را به من دادند تا آن را آماده كنم ، من مغز آن را بيرون آوردم و چون آن را كشيدم شش رطل بود . من اين سخن را از « جفنى » كه در آنجا بود شنيدم .
از پيشآمدهاى دنبال آن ، اينكه گروهى سوار و پياده به خانهء ابو بكر بن نباته دنكوب عادل [ 2 ] در كوچهء « ريحان » ريخته ، مىگفتند كه از سوى سلطان براى يافتن حسن ابن هارون آمدهاند ، ايشان سى هزار دينار از آنجا ربودند و دستمالى بر سر يكى از خودشان انداخته به عنوان حسن بن هارون او را بيرون بردند .
پس احمد بن خاقان [ 3 ] سوار شد و يكى از ايشان را يافت و از وى بر ضد گروهى اعتراف گرفتند ، و برخى از ايشان گرفتار شده ، اندكى از مال را پس دادند و هر يك از ربايندگان را كه گرفتار شد كشتند .
در اين سال دستور قاهر بيرون آمد كه آوازخوانى و ميخوارگى و نوشيدن هر گونه نبيذ را منع مىنمود . همهء نوازندگان مرد و زن و مخنثان [ 4 ] را دستگير كرده ،
هامش
[ = ] را بريدند و براى آرامش سپاه حقوق ايشان را پرداختند و كارها براى قاهر رو به راه شد و در دل مردم جا گرفت ، در القاب او « منتقم از دشمنان دين خدا » را بيفزودند و بر سكهها ثبت شد . عيساى پزشك را از موصل باز گردانيد . دستورى پخش شد كه بجز وزير و پردهدار و دادرس و عيساى پزشك هيچ كس بر « طيار » ننشيند . ابو بكر صولى در كتاب « اوراق » گويد : راضى [ خليفه م 329 ه ] به من مىگفت : هنگامى كه قاهر ، مونس و يلبق و على بن يلبق را كشت ، سرهايشان را با خدمتگزاران به نزد من ، كه در زندان بودم ، فرستاد تا مرا بترساند ، زيرا كه مرا دستپروردهء مونس مىدانست . من كه خواست او را دانستم و چارهاى جز فريب او نداشتم ، به سجده افتاده خدا را سپاس گزاردم و براى خدمتگزاران ، خود را خوشحال نشان دادم و از آن بشارت كه برايم آوردهاند تشكر كردم ! ايشان باور كرده بازگشتند .
[ ( 1 - ) ]M: ثابت بن ابو سعيد سنان بن ثابت ( خ 5 : 564 ) .
[ ( 2 - ) ]M. متن : « العادل الدقاق . . . » كسى كه با كوبيدن گندم يا برنج ، پوست آن را بر آورد .
[ ( 3 - ) ]M: فرمانده پليس بغداد ( خ 5 : 420 - 421 ) .
[ ( 4 - ) ]M. متن : الرجال و المخانيث . . . جمع مخنث بدكاره .