او را بگير و بكش و ببر . خدا شما را لعنت كناد ! سپس از او پرسيدند ، شما كيستيد ؟
او گفت : ما مؤمن هستيم ، كم كم پيش آمد و برادر خود را برگرفت . مردم دروازه را بستند . سپس ابن كنداجيق [ فرماندار ] با سپاهيانش سوار شده بدانجا آمد . ديدبانش خبر آورد كه نزديك آب انبارهاى حاجيان ، سى سوار ديده مىشوند ، پس عطارد بن شهاب عنبرى با غلامان ويژهء داروغهء بصره ، با چند داوطلب به سوى ايشان رفتند و بيشتر آنان را كشتند و جز فراريان پيش از ديده شدن كسى زنده نماند . همه را لخت كردند و جز شلوار بىخشتك [ 1 ] چيزى بر ايشان نگذاردند . سپس زخمهائى زشت بر ايشان زدند . ابن كنداجيق بازگشت و دروازه را بست و شب فرا رسيد . بامدادان كسى از آنان ديده نشد . پس به ابن فرات كه در آن هنگام وزير بود نوشته كمك خواست و او محمد بن عبد الله فارقى را با لشكرى انبوه و سردارى بنام « قورويه » و جعفر زرنجى با چند پياده به كمك ابن كنداجيق فرستاد .
پس چون ابو الحسن * على بن عيسى به وزارت رسيد ، مقتدر دربارهء قرمطيان با وى رايزنى كرد . او نامه نوشتن به ابو سعيد حسن بن بهرام گناوهاى را پيشنهاد كرد . مقتدر نيز دستور نوشتن و فرستادن آن را با هر كه شايسته مىداند بداد . پس نامهاى بسيار بلند بالا نوشتند ، كه در آن خدا را به ياد آنان مىآورد و ايشان را به پيروى مىخواند و در پايان افزود : « امير مؤمنان در پى عهدى كه به تو داده است ، اين را از راه دلسوزى و نيكخواهى براى تو چون نعمتى بزرگ و برهان و حجتى از سوى خدا پيش تو مىنهد ، تا بهانههاى تو را براندازد و درى براى رهائى تو اگر راستگو باشى بگشايد » .
نامه را با چند پيك فرستاد ، كه چون به بصره رسيدند خبر كشته شدن
هامش
[ ( 1 - ) ]M: متن : السراويلات به غير تكك . شايد چيزى همانند زير شلوارى بوده است .