تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
چون چنين كردند ، اسكندر به سوى آن دژ لشكر كشيد و روزى چند دژ را ميان سپاه خويش گرفت ، تا سرانجام مردم دژ به فرمان او سر نهادند و اسكندر شهر را بگشود .

[ نيرنگى ديگر ]

اسكندر هر گاه ، از چنين شهرى باز مىگشت ، مردم آباديهاى پيرامون را مىتارانيد ، به بردگىشان مىترسانيد تا از آباديها بگريزند و به شهرها پناه برند . چندان بر اين كار مىماند تا نيك بداند كه پناهندگان ، چندين برابر مردم شهر شده‌اند و در تكاپوى روزى باشند . آنگاه باز مىگشت و شهر را در ميان سپاه خويش مىگرفت و مىگشود .

[ اسكندر و ارسطو ]

باز ، از چيزهايى كه دربارهء اسكندر گويند اين كه به ارسطو [ 1 ] نوشت : - « در ميان سپاه من ، از روميان تنى چند از ويژگان من‌اند كه از ايشان بر خويشتن بيمناكم ، كه بلند نكر و دلاورند و ساز و برگ بسيار دارند ، ليك خردشان همسنگ آن برترىها نباشد . نيز كشتن‌شان را ، تنها به گمان بد ، ناخوش دارم . فزون بر اين ، پاس ايشان داشتن بايسته است . » [ 2 ] ارسطو در پاسخ اسكندر نوشت : - « نامه‌ات را و آنچه از ياران خويش گفته‌اى دريافتم . آن چه از بلندنگريشان گويى ، پاس پيمان داشتن ، خود از بلندنگرى است . ليك آن چه از دلاورىشان و فزونى دلاورى بر خردشان گفته‌اى ، هر كه را حال چنين باشد ، در زندگىاش فراخى بخش و زنان زيبا ويژهء او كن . چه ، فراخى روزى و شادخوارى ، خواستن را در مردمان سست كند و تندرستى را خواستنى سازد و آدمى را از لغزيدن
هامش
[ ( 1 ) ] در متن : ارسطوطالس . [ ( 2 ) ] نگاه كنيد به پانوشت 1 در صفحه 90 .