گفتند : آنها را شيرينى و خوردنى پنداشتيم . ليك ، ناگهان دريافتيم كه استك [ 1 ] هايى از زر و سيماند ، كه سپس در ميان خود بهر كرديم .
حبيب گويد : مردى را ديدم كه به اين سو و آن سو مىرفت و مىگفت :
- « كيست كه سپيد دهد و زرد بستاند . » به كافور فراوانى در آن جا برخورديم . نمك پنداشتيم . در خمير ريختيم و نان كرديم .
تلخى كافور را در نان يافتيم .
زهره ، چون با آن سپاه پيشتاز ، به نهروان رسيد . مردمى را ديد كه گرد شدهاند .
استرى در آب افتاده بود و براى برون كشيدناش سخت مىكوشيدند .
زهره گفت :
- « سوگند ، كه اين استر را باكى است كه اين چنين بدان پرداختهاند . انگيزهاى در كار است كه در اين هنگامهء سخت ، كه شمشير در پىشان است ، كوشش و درنگ كنند . » گردنبندها و دوالهاى گوهرنشان خسرو ، كه در آيينها به خود مىآويخت ، بار آن استر بود . كس براى آنها بهايى نمىشناخت . زهره از استر بتارانيدشان و استر را او و ياران ببردند و به بايگان سپردند . نمىدانستند كه بار آن چيست . تا آن كه در آنجا گشوده شد .
[ تاج خسرو و زرههاى او ]
هبيرهء اشعث از نياى خود آرد :
من نيز از كسانى بودم كه در پى پارسيان بيرون شده بودم . ناگهان به دو استر برخورديم . سوارانشان به دفاع ، تيراندازى مىكردند . نگريستم و ناگهان دريافتم كه جز دو تير براى آنها نمانده است . [ 221 ] بر آنان سخت گرفتم . پس به يك ديگر نزديك شدند و يكى به ديگرى گفت :
- « به رأى من ، تو تير بينداز و من تو را پشتيبانى كنم ، يا من تير بيندازم و تو مرا پشتيبانى كن . » و هر يك ، ديگرى را پشتيبانى كرد و تيرها را بينداختند . سپس من تاخت بردم و هر دو
هامش
[ ( 1 ) ] استك : ظرف .