عذيب برند و زخميان را به زنان بسپرند تا پرستاريشان كنند . سپاه ، براى آغاز جنگ بردن زخميان را چشم مىداشت . چون بر شترانشان نهادند و به سوى عذيب راهى گشتند ، سواران شام از دور نمايان شدند ، سوارانى كه عمر پس از گشودن دمشق ، به عراقشان بازگردانيده بود . چون نامهء عمر به بو عبيده رسيد كه عراقيان را كه ياران خالد بودند ، به عراق بازگرداند و نامى از خالد نبرده بود ، بو عبيده نامه را از خالد پنهان داشت و سپاه را كه شش هزار تن بودند به سردارى هاشم عتبهء بو وقّاص روانه كرد . بر پيشاهنگانشان قعقاع عمرو را نهاد و با شتاب پيش فرستاد . قعقاع پيش تاخت و راه را شتابان درنورديد و در روز اغواث پيش از ديگران برسيد . ياران خود را كه هزار تن بودند ده ده ، بهر كرده بود . چنان كه چون دستهاى مىرفت و از ديد پنهان مىشد ، ده تن ديگر را گسيل مىكرد . قعقاع ، خود با ده تن در پيشاپيش بود . چون به سعد و ياران رسيد ، درود گفت و پيوستن ياران خالد را به آنان مژده داد و گفت :
- « مردم ، من با مردانى به اينجا آمدهام ، كه اگر به جاى شما مىبودند و سپس شما كشته مىشديد ، بر شما رشك مىبردند و مىكوشيدند هم به جاى شما مىبودند . پس ، چنان كنيد كه من مىكنم . » سپس بانگ برداشت :
- « كيست كه به جنگ من آيد ؟ » ياران همه خاموش ماندند . به ياد سخن بو بكر افتادند كه گفته بود :
- « لشكرى كه مردى چون قعقاع در آن باشد شكست نخورد . » پس بهمن جادويه [ ذو الحاجب ] به نبرد او پيش آمد . قعقاع به وى گفت :
« كيستى ؟ » گفت : - « بهمن جادويه . » قعقاع فرياد كشيد :
- « به خونخواهى بو عبيد و سليط و ياران پل . » آن گاه با هم درآويختند ، كه سرانجام قعقاع ، بهمن جادويه را از پاى درآورد .
سواران قعقاع تا شب هنگام دسته دسته مىرسيدند و ياران در جنگ مىكوشيدند .
گويى كه ديروز به مرگ كسانشان داغدار نشده بودند . گويى جنگشان همين بود كه با كشتن بهمن جادويه و رسيدن دستههاى ياران قعقاع آغاز شده بود . و همين خود سبب
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٢٩٧