يك ديگر مىنگريستند و پاس مىدادند ، تا اگر چيزى پيش مىآمد ، به كمك يك ديگر مىشتافتند . فرود آمدن مثنّى در ذو قار ، در ماه ذى قعدهء سال سيزدهم هجرت بوده است .
عمر ، همچنين ، به كارگزاران تازى كه بر خورهها و قبيلهها گماشته بودند ، نوشت :
- « هر كه را كه جنگ افزار ، يا اسب داشت ، يا دلاور است برگزينيد و كس را فرو نگذاريد . همه را به نزد من فرستيد و شتاب كنيد . [ 1 ] » پيكها برفتند و اين گونه قبيلهها شتابان و كوشان به نزد عمر بيامدند . از كسانى هم كه از پس ايشان مىآمدند ، عمر را آگاه كردند .
عمر در نخستين روز محرم سال چهاردهم هجرت از مدينه بيرون شد و در جايى به نام صرار [ 2 ] فرود آمد و اردو زد . هيچ كس نمىدانست كه عمر چه مىخواهد . عثمان كه از همه گستاختر بود ، از عمر پرسيد :
- « مگر چه شنيدى ؟ چه مىخواهى ؟ » عمر بانگ برداشت :
- « نماز به جماعت . » همه گرد شدند و سپس عمر خبر را با ياران در ميان نهاد و نگريست تا ياران بر او چه راى زنند .
بيشترشان گفتند : « خود راهى شو و ما را نيز با خود ببر . » عمر ، در اين راى با ايشان همراه شد . چه ، خوش نمىداشت رايى را كه زدهاند بر زمين گذارد . خواست از اين راى به نرمى بازشان گرداند . پس گفت :
- « آماده شويد . مىرويم . مگر آن كه كسى رايى برتر زند . » آن گاه ، راى زنان و ياران بزرگ پيامبر ( ص ) را گرد كرد و گفت :
- « بر من راى زنيد . » بزرگان همه گفتند كه در مدينه بماند و از ياران پيامبر ( ص ) يكى را با سپاه گسيل كند .
سپس عمر بانگ برداشت :
- « نماز به جماعت . »
هامش
[ ( 1 ) ] عمر پس از شنيدن خبر پادشاهى يزدگرد ، نخستين كارى كه كرد نوشتن همين نامه بود . ( طبرى 4 : 2211 ) .
[ ( 2 ) ] صرار : جايى در سه ميلى مدينه در راستاى عراق ، يا آبگاهى در نزديك مدينه . ( معجم البلدان ) .