- « سپاه اسلام چه اندكاند و روميان چه بسيارند ! » خالد گفت :
- « مسلمانان چه بسيارند و روميان چه اندك . سپاه اگر يارى كند ، بسيار است و اگر سستى ورزد اندك است . كم و بيشى به شمارهء مردان نيست . به خدا سوگند ، كاش ، پاى اسب سرخم رنجور نبود و آنان در شماره دو چندان مىبودند . » نعل و سم اسب خالد از تاختن و رفتن ساييده شده بود .
آن گاه ، جنگ را درگيرانيد . سپاهيان از دو سو با هم درآميختند و سواران در پى يك ديگر مىتاختند . در گير و دار جنگ بودند كه پيك از مدينه رسيد . [ 174 ] سپاهيان گرد او را گرفتند و پرسش مىكردند . پيك از خوشى مىگفت و از كمكهايى كه خواهد رسيد .
ليك خبر مرگ بو بكر و فرمان سپهسالارى بو عبيده را آورده بوده است . وى را به نزد خالد بردند و خبر را به راز ، چنان كه كس نشنود با وى بگزارد و به وى گفت كه به سپاهيان چه گفته است .
خالد گفت :
- « خوب كردى . همين جا بمان . » خالد نامه را بگرفت و در تيردان خود نهاد . بيم از آن داشت كه اگر راز را فاش كند سپاهها دوباره هر يك سر خويش گيرند و پراكنده شوند . پس در جنگ بكوشيد . چندان كه سپاهيان ، نماز پيشين و پسين [ 1 ] را به اشاره بگزاردند و روميان درماندند . خالد تا قلب سپاه روم پيش رفته بود ، چنان كه به ميانهء سواران و پيادگان رومى رسيده بود . آوردگاهى كه برگزيده بودند براى تاختن پرگستره بود ، ليك گريزگاه آن تنگ بود . سواران رومى همين كه راه گريزى يافتند گريختند و پيادگان را در ميدان بر جاى نهادند . سواران خالد در آن پهن دشت بر پيادگان بتاختند و سخت گرفتند . مسلمانان همين كه روميان را رو به گريز ديدند راهشان را گشودند و در تنگناشان ننهادند . چنان كه رفتند و پراكنده شدند .
سپس ، خالد و سپاه اسلام بر پيادگان يورش بردند و آنان را بكشتند و بتارانيدند . گويى بر سرشان ديوار فرو ريخته بود . به سنگرهاشان رفتند و خالد نيز در پىشان برفت و بر
هامش
[ ( 1 ) ] پيشين و پسين : ظهر و عصر