مجّاعه گفت : « آرى ، چنين است . ليك كسانى كه با تو جنگيدهاند پيشتازان سپاه بودهاند . دژها هنوز پر از مردان جنگ آور است . بيا تا از سوى ايشان با تو پيمان آشتى بندم . » اين سخن را به مردى گفت كه جنگ فرسودهاش كرده بود و شمارى از ياران نژادهاش كشته شده بودند ، به كسى كه ديگر خسته بود [ 170 ] و آرامش و آشتى را دوست مىداشت .
خالد گفت : « پذيرفتم . صلح كنيم . » بر سر زر و سيم و ساز و برگ و نيمى از اسيران با وى صلح كرد .
سپس ، مجّاعه گفت :
- « پس ، من پيش مردم خود مىروم كه از كار خود آگاهشان كنم . » خالد گفت : « برو . » مجّاعه به سوى آن دژها رفت ، دژهايى كه جز زنان و كودكان و پيران ناتوان كسى در آنها نبود . به زنان گفت :
- « جامهء رزم بر تن كنيد و بر بالاى دژها بايستيد و موىها افشان كنيد . » سپس به سوى خالد بازگشت و به وى گفت :
- « پيمانى را كه با تو بستهام نپذيرفتهاند . چاريك اسيران را شرط كنيم . باشد كه بر آنان فشار آرم و بپذيرند . » خالد گفت : « پذيرفتم . » و مجّاعه را راهى كرد و به وى گفت :
- « تا سه روز مختاريد . پس از سه روز اگر كار را پايان ندهيد و نپذيريد ، به جنگتان برخيزم و ديگر شرطى جز نابودىتان نخواهم پذيرفت . » خالد هر گاه به آن دژها مىنگريست آنها را آگنده از سلاح و سياهى مىديد . مردان جنگىشان مىپنداشت و جز زنان نبودند .
مجّاعه بار ديگر به نزد كسان خود رفت و به ايشان گفت :
- « اين بار بپذيريد . » و به نزد خالد بازگشت و گفت :
- « چه دشوار ، سرانجام پذيرفتهاند . پيمان آشتى را بنويس . »
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 254
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٢٥٤