عبد الأشهل ، و عبد الله أبى سرح ، و حويطب عبد العزّى ، و بو سفيان حرب ، و معاويه ، و عثمان و ابان پسران سعيد ، و حاطب عمرو ، و جهيم صلت .
خالد سعيد ، و معاويهء بو سفيان كارهاى روزانه را مىنوشتند . مغيرهء شعبه و حصين نمير نامه به اين و آن مىنوشتند . هر گاه خالد و معاويه نمىبودند اين دو به جاى آن دو بودند .
عبد الله ارقم گاه نامه پيامبر ( ص ) را به شاهان مىنوشت . زيد بن ثابت هم وحى و هم نامهء پيامبر را به شاهان مىنوشت . وى زبان پارسى و رومى و حبشى را نكو مىدانست . حنظلة ربيع جانشين هر دبيرى از دبيران پيامبر بود كه در سر كار خود نمىبودند . از اين رو از ميان همه ، دبير [ كاتب ] به او مىگفتند [ 162 ] پيامبر ( ص ) مهر خويش را به وى مىسپرد . به وى گفته بود :
- « با من باش . هر چيزى را تا سه روز به من يادآورى كن . » هيچ خواسته يا كارى نبود كه سه روز بر آن بگذرد ، مگر آن كه حنظله آن را به پيامبر يادآورى مىكرد و آن كار به روز چهارم نمىكشيد .
اما عبد الله سعد بو سرح ، پس از دبيرى پيامبر از اسلام برگشت . روزى كه در اين باره سخن مىگفت مردى از انصار بشنيد و سوگند خورد كه وى را با شمشير بكشد . سپس ، روزى كه مكه را بگشودند ، عثمان آن مرد انصارى را كه با وى به شير خويشاوند بود ، به نزد پيامبر بياورد و گفت :
- « اى پيامبر ، اين عبد الله است . توبه كرده و به اسلام بازگشته است . » پيامبر روى برتافت آن مرد سوگندخوردهء انصارى نيز آن جا بود و شمشير در دست داشت . عثمان باز همان سخن را گفت و پيامبر روى بگردانيد . چون بار سوم گفت ، پيامبر دست خويش را دراز كرد و با وى بيعت كرد و به مرد انصارى گفت :
- « درنگ كردم تا پيمانى كه بستى به جاى آرى . » مرد انصارى گفت :
- « پس ، چرا چشمك نزدى ؟ » پيامبر گفت :
- « چشمك زدن پيامبر را نشايد . » [ 163 ]
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 243
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٢٤٣