كشته شده و ياران وى بپراكندهاند و كار پدرش هرمز بياشفته است . خواهر آذين گشنسب كه همگن او بود ، نامهاى به بهرام نوشت و او را از ناتوان شدن پدر خويش بياگاهانيد و گفت مهتران در بر كنار كردن وى همداستان شدهاند و اين كه چوبين اگر پيش از او به تيسپون رسد پادشاهى را از آن خويش كند . سران بى درنگ بر هرمز بشوريدند و بندويه [ 1 ] و بستام [ 2 ] دو دايى پرويز نيز با آنان بودند . او را از تخت شاهى فرو كشيدند و چشمانش را با آهن گداخته كور كردند و رهايش ساختند ، كه كشتنش را خوش نمىداشتهاند .
پرويز چون اين بدانست با ياران به سوى تيسپون شتافت . ليك بهرام پيش از او به تيسپون رسيد و تاج بر سر نهاد و سران و نژادگان را به نزد خود گرد بياورد . بر تخت بنشست و به آنان اميد و نويد داد كه :
- « هرمز بر آنان داورى دادگر بوده است و ما نيز بر آنيم كه نيكى كنيم . پس فرمان از من بشنويد و به كار بنديد » .
چون دومين روز شد به نزد پدر رفت و به خاك افتاد و گفت :
- « شاهان ، روزگارت دراز باد . نيك مىدانى كه [ 118 ] من از آن چه دو رويان گفتهاند بيزار باشم . اگر بگريختم هم از بيم خشم تو بوده است . » هرمز سخن پسر را راست داشت و به وى گفت :
- « پسرم ، مرا دو نياز است كه مىخواهم هر دو را برآورى : يكى آن كه ، از آنان كه در بر كنار كردن من و كور كردن چشمانم دست داشتهاند ، كين من بتوزى و نرم نشوى . ديگر آن كه ، روزانه سه تن از خردمندان را بار دهى تا به نزد من آيند و همنشين من باشند .
پرويز تن فرو داشت و گفت :
- « شاها ، روزگارت دراز باد . بهرام ، اين مرد سركش ، به درگاه است و دليرى او بدانى .
در برابر آنان كه تو را بدين روز نشانيدهاند كارى نتوانيم كرد . آنان همان ياران بزرگ تو باشند . ليك اگر بر اين مرد دو رو چيره شوم جانشين تو گردم و آن چه تو گويى همان كنم . »
هامش
[ ( 1 ) ] بندويه ( وندوىVindoe- كريستن سن : 465 ) بندوى .
[ ( 2 ) ] بستام . به پارسى ميانه : ويستهم ، ويستخم ، گستهم . ( معين ) .