ثابت كنند جان غير از تن است بايد دقت كنند در علائم زندگى در انسان مانند نبض و تنفس و فكر و حركت كه آيا آنها علت وجود جانند يا جان علت وجود اين علائم ؟ ماديين و ملاحده گويند اينها علتاند و روحيين گويند جان علت است بدليل آنكه گوشت و پوست و دماغ و عصب خود به خود ميگندند و فاسد ميشوند و اگر جان تابع و معلول آنها بود هفتاد سال و بيشتر باقى نمىماند چنان كه نور چراغ تابع نفت و روغن است و روشنى نميتواند روغن را سالها نگهدارد جان هم اگر علت نبود نمىتوانست بدن را ساليان دراز از عفونت و فساد نگاهدارد بلكه تابع بدن بود و هرگاه گوشت و پوست بمقتضاى طبيعت فاسد ميشد جان هم فاسد ميشد و دو سه روز بيشتر زنده نبود .
و الأشياء المرتّبة في العموم و الخصوص وجودا تتعاكس عدما .
مسأله بيستم - گاه در چند معنى يكى اعم از ديگرى است مانند حيوان كه اعم از انسان است يعنى هم شامل انسان مىشود و هم شامل غير انسان و جسم كه اعم از حيوان است چون شامل حيوان و غير حيوان مىشود .
اما اگر عدم آنها را اعتبار كنى عدم اعم اخص مىشود و عدم اخص اعم مثلا غير حيوان اخص مىشود از غير انسان با آن كه خود حيوان اعم بود از انسان چون افراد غير حيوان كمتر است از غير انسان و غير انسان بيشتر است از غير حيوان .
و قسمة كلّ منهما إلى الاحتياج و الغنى منفصلة حقيقيّة .
مسأله بيست و يكم - موجود دو قسم است : محتاج و غنى و عدم نيز دو قسم است .
موجود محتاج آن است كه ديگرى بايد آن را موجود كند تا موجود شود و موجود غنى واجب الوجود است تعالى شانه كه از خود موجود است و حاجت به علت ندارد .
عدم محتاج چيزى را گويند كه ذاتا قابل موجود شدن باشد اما بسببى معدوم مانده
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 29
مساهمون: العلامة الحلي
ص٢٩