ما تصور آن كردهايم .
و نيز اگر چيزى در عدم ثابت باشد هميشه غير مقدور است چون هست و انسان قدرت ندارد چيزى كه هست ايجاد نمايد .
و الإمكان اعتباريّ يعرض لما وافقونا على انتفائه .
دليل ديگرى است مثبتان را گويند بايد معدوم را ثابت دانست زيرا كه بعضى معدومات ممكن هستند و امكان صفت حقيقى است .
معدومات ناچار بايد ثابت باشند تا بعضى را كه ممكنند از آنها كه محالند تميز دهيم و اگر هيچ ثابت نباشند ميان ممكن و محال فرق نتوان گذاشت .
حكيم طوسى مؤلف كتاب جواب ميدهد كه خود آنان بسيارى از ممكنات خيالى مانند كوه ياقوت و درياى زيبق را ثابت نميدانند و ممكن ميداند پس صفت امكان را براى چيزى كه ثابت نيست نيز ثابت ميدانند .
چه لازم كه انسانها و موجودات غير خيالى را نيز در عدم ثابت ندانيم و صفت امكان براى آنها ثابت كنيم چون امكان صفت اعتبارى است .
و هو يرادف الثّبوت و العدم النّفي فلا واسطة .
مسأله دوازدهم . آن كه وجود و ثبوت بيك معنى است و نفى و عدم نيز با هم مرادفند و هر چيز يا موجود است يعنى ثابت يا معدوم است يعنى منفى و واسطه ميان اين دو نيست .
و جماعتى گويند ميان وجود و عدم واسطه است و ميان ثبوت و نفى واسطه نيست . واسطه ميان وجود و عدم را حال گويند و بعقيده آنان صفات موجودات مثل گردى كره و برندگى شمشير و استقامت قامت سرو نه موجود است و نه معدوم بلكه حال است و واسطه ميان موجود و معدوم .
و گويا در ذهن آنان لفظ موجود خاص بماده مستقل است و آنچه ماده نيست و لمس نتوان كرد و فضائى را اشغال نميكند موجود نميگويند و لو هزاران آثار از آن
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 16
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٦