را به كار گماشت ، و پس از وى غوث بن سليمان حضرمى از مردم مصر را ، و سپس مفضل ابن فضاله قتبانى را .
در پايان سال 168 و آغاز 169 مردم به و به او بسيار مردن و تاريكى و خاك سرخى كه آن را در بسترها و بر روهاى خود مىيافتند ، گرفتار شدند .
مهدى يازده شب گذشته از محرم سال 169 از بغداد رهسپار عراق عجم شد و در قريه اى بنام « رذ » از قراى ماسبذان فرود آمد و براى شكار بيرون رفت و تمام روزش را سرگرم تعقيب شكار بود و سگها ( ى شكارى ) بتعقيب آهويى شتافتند و مهدى هم بدنبال آهو همچنان مىتاخت تا آنكه آهو بدرون ويرانه اى جست و سگها در پى او تاختند و اسب مهدى او را در پى آهو بدرون ( ويرانه ) كشيد و در ويرانه او را صدمه زد و به سراپرده اش حمل گرديد و هشت روز مانده از محرم [ سال ] 169 در چهل و هشت سالگى درگذشت .
حكايت شده است كه مهدى بامدادى به على بن يقطين و جماعتى از همنشينان خود گفت : امروز بامداد گرسنهام . پس نانى و گوشت سردى براى وى آوردند و خورد و ديگران هم با او خوردند . سپس گفت : من در اين اطاق مىروم و در آن مىخوابم پس مرا بيدار نكنيد تا خودم بيدار شوم . آنگاه باطاق رفت و خوابيد و آنان هم در ايوان خوابيدند و جز با صداى گريه وى از خواب نپريدند . پس با شتاب نزد وى رفتند و احوالپرس وى شدند . گفت : آنچه من ديدم شما هم ديديد ؟
گفتند : ما كه چيزى نديديم . گفت : پيرمردى را كه اگر او را ميان صد هزار ( نفر ) ببينم مىشناسم ، ديدم كه بازوى در اين اطاق را گرفت و گفت :
كانى بهذا القصر قد باد اهله
و اوحش منه ركنه و منازله
و صار عميد القصر من بعد بهجة
و ملك الى قبر علته جنادله
فلم يبق الا ذكره و حديثه
تنادى عليه معولات حلائله
« گويى اين كاخ را ( مىبينم ) كه اهل آن هلاك شدهاند ، و عمارت و