در آورد و او را پيش از عروسى [ با او ] طلاق داد ، پس محمد بن على كه آهنگ جنگ روم داشت رسيد و درباره او با عمر مشورت كرد و گفت : دختر دائيم در خاندان شما شوهر كرده بود و اكنون اگر اذن مىدهى با او ازدواج كنم ؟
عمر گفت : ميان تو و او كه مانع مىشود ؟ و او خود صاحب اختيار خويش است .
محمد او را بزنى گرفت و در شهر قنسرين در خانه طلحة بن مالك طائى با وى عروسى كرد و همانجا به ابو العباس باردار شد .
و چون سال 100 در آمد ، محمد بن على بن عبد الله بن عباس [ 1 ] ، ابو رباح ميسره را به عراق ، و محمد بن خنيس و ابو عكرمه سراج [ 2 ] و حيان عطار [ 3 ] را به خراسان كه حاكم آن روزش جراح بن عبد الله حكمى عامل عمر بن عبد العزيز بود ، فرستاد و آنان در خراسان با كسانى ملاقات كردند و در حالى كه بذر دعوت را كاشته بودند بازگشتند .
عمر 30 ماه حكومت كرد ، و غالب بر او رجاء بن حيوه كندى بود ، و رئيس پليس او غلامش روح بن يزيد سكسكى ، و در شش روز مانده از رجب سال 101 در 39 سالگى درگذشت [ 4 ] ، گندمگون بود ، و رويى لاغر و ريشى زيبا و چشمانى بگودى رفته داشت و در پيشانيش اثرى بود [ 5 ] ، و يزيد بن عبد الملك را جانشين ساخت و بقولى سليمان او را پس از عمر وليعهدى داده بود ، و عمر هنگام مرگش گفت : اگر كار بدست من بود ، ميمون بن مهران و قاسم بن محمد را بخلافت برمىگزيدم . مسلمة بن عبد الملك بر وى نماز گزارد و در دير سمعان به خاك سپرده شد و بقولى [ خاندانش ] از بيم آنكه خلافت از دستشان بيرون رود ، او را مسموم كردند .
يزيد بن مهلب كه عمر خاندان او را گرفته و زندانى كرده بود ، دو شب
هامش
[ 1 ] از شراة .
[ 2 ] و ابو محمد ، صادق همو است .
[ 3 ] دايى ابراهيم بن سلمه .
[ 4 ] روز چهارشنبه در خناصره . ر . ك . طبرى ج 5 ص 316 - 318 .
[ 5 ] و بدين جهت او را « اشج بنى اميه » مىگفتند .