ديد ، گفت : مرا چه نياز است كه به اينها بنگرم و نيكيهاى خود و نيز دلهاى ايشان را بر خود تباه سازم ، اى غلام اينها را آتش بزن . پس آتش زده شد .
چون عبد الملك بن مروان ، مصعب بن زبير را كشت ، مردم را براى بيرون رفتن بجنگ عبد الله بن زبير فراخواند ، پس حجاج بن يوسف ثقفى پيش او برخاست و گفت : اى امير مؤمنان مرا بجنگ وى گسيل دار چه در خواب ديدم كه گويى او را سر بريدم و بر سينه او نشستم و او را پوست كندم . گفت : تو خود اين كاره اى .
و آنگاه او را با بيست هزار از مردم شام و جز آنان فرستاد . حجاج رسيد و با آنان نبردى سخت كرد و ( عبد الله ) به خانه ( كعبه ) پناه برد ، پس حجاج منجنيقها بر آن نهاد و صاعقه ها آنان را مىگرفت و او بمردم شام مىگفت : از اين صاعقه ها بيم مداريد چه اينها صاعقه هاى تهامه است . و پيوسته خانه را با منجنيق هدف مىساخت تا آنكه خانه را خراب كرد .
پس در آن حال كه سرگرم جنگ با ابن زبير بود ، عبد الملك بن مروان به او نوشت : اى حجاج تو را وصيت مىكنم بانچه بكرى زيد را بان وصيت كرد و السلام . حجاج بخطبه ايستاد و گفت : كداميك از شما مىداند كه بكرى زيد را چه وصيت كرد ؟ او را ده هزار درهم است . مردى از قوم بپاخاست و گفت :
من آنچه را بكرى بدان وصيت كرده است ، مىدانم . حجاج ده هزار درهم خواست و به او داد ، پس گفت :
اقول [ 1 ] لزيد لا تترتر [ 2 ] فانهم
يرون المنايا دون قتلك او قتلى
فان وضعوا حربا فضعها و ان ابوا
فشب وقود النار بالحطب الجزل
فان عضت الحرب الضروس بنابها
فعرضة حد الحرب [ 3 ] مثلك او مثلى
« به زيد مىگويم : پرگويى ( و سستى ) مكن [ 4 ] ، چه آنان جز با كشتن تو يا
هامش
[ 1 ] لسان ، قلت .
[ 2 ] لسان ، تثرثر ، و تبربر هم روايت شده است .
[ 3 ] ن ، السيف .
[ 4 ] لسان ، تزلزل به خود راه مده .