انحى على ودجى ابنى مرهفة
مشحوذة و كذاك الامر مقترف
من دل [ 1 ] والهة حرى و ثاكلة
على صبيين ضلا اذ غدا [ 2 ] السلف
« هان ، كسى كه ديده است دو پسركم را ، دو پسرى كه گوش من و دل مناند ، پس امروز دلم ربوده شده است .
هان ، كسى كه ديده است دو پسركم را ، دو پسرى كه مغز استخوانها ( ى من ) اند ، پس امروز مغز استخوانم از دست رفته است .
هان ، كسى كه ديده است دو پسركم را كه آن دو چون دو گوهر از صدف بيرون آمدهاند .
خبر يافتم كه بسر ، گو اينكه گفتارشان و دروغى را كه ساختند باور نكردم ، بر رگهاى گردن پسرانم تيغ تيزى گذرانده است ، و چنين گناهى روى داده است .
كيست دلالت كند زنى پريشان و جگرسوخته و بچه مرده را بر دو كودك كه پس از رفتن پدر گم شدند ؟ » [ 3 ] سپس بسر مردم نجران را فراهم ساخت و گفت : اى برادران ترسايان هان بخدايى كه جز او خدايى نيست اگر امرى كه آن را ناخوش داشته باشم از شما به من رسد ، البته از شما بسيار خواهم كشت . سپس رهسپار جيشان شد و آنان شيعيان على بودند . پس با ايشان جنگيد و آنان را درهم شكست و در ميان آنها كشتار فجيعى كرد سپس به صنعا بازگشت .
جارية بن قدامه سعدى رهسپار شد تا به نجران آمد و بسر را تعقيب كرد و او راه گريز را در پيش گرفت و براى جاريه نايستاد و از ياران بسر مردى را
هامش
[ 1 ] ناسخ ، من ذا الوالهة .
[ 2 ] ناسخ ، اذ مضى .
[ 3 ] كه بداد زنى مىرسد كه پريشان و جگرسوخته است بداغ دو كودك كه پس از رفتن پدر گم شدهاند ؟