برگزيدهاند ، اما آنچه گفتى كه آن را براى من قرار ميدهى ، راستى اگر حق مؤمنان باشد ، تو را حق نيست كه در آن داورى كنى و اگر حق ما باشد بگرفتن قسمتى و رها كردن قسمتى از آن ، تن نمىدهيم . اكنون آهسته باش چه پيامبر خدا از درختى است كه ما شاخه هاى آن هستيم و شما پيرامون آن ، پس از نزد او بيرون رفتند . ابو سفيان بن حرب نيز از جمله كسانى بود كه از بيعت با ابى بكر امتناع ورزيدند ، و گفت : اى بنى عبد مناف آيا راضى شديد كه ديگرى بر سر شما زمامدارى كند ؟ و به على بن ابى طالب گفت : دست خود را پيش آر تا با تو بيعت كنم و نيز فراهم آوردن قصى به عهده من ، آنگاه گفت :
بنى هاشم لا تطمعوا الناس فيكم
و لا سيما تيم بن مرة او عدى
فما الامر الا فيكم و اليكم
و ليس لها الا ابو حسن على
ابا حسن فاشدد بها كف حازم
فانك بالامر الذى يرتجى ملى
و ان امرءا يرمى قصيا [ 1 ] وراءه
عزيز الحمى و الناس من غالب قصى
» اى بنى هاشم ، چنان نباشيد كه مردم و بويژه تيم بن مره يا عدى در ( حق ) شما طمع كنند ، چه امر ( زمامدارى ) جز در ميان شما و بدست شما نيست و جز ابو الحسن شايستگى آن را ندارد ، اى ابو الحسن با دستى كاردان و نيرومند خلافت را قبضه كن چه تو بر آنچه اميد ميرود نيرومند و توانايى ، و البته مردى كه قصى پشتيبان او است حق او پامالشدنى نيست ، و تنها قصى مردمى از نسل غالباند . « خالد بن سعيد بن عاص كه نبود نزد على آمد و گفت : بيا تا با تو بيعت كنم پس به خدا قسم كه در ميان مردم كسى از تو سزاوارتر بجانشينى محمد نيست .
گروهى نزد على بن ابى طالب فراهم شدند و خواستار بيعت با وى بودند پس بايشان گفت :
هامش
[ 1 ] ل ، ب : قصى .