عباس عليه السلام را با تمامى افراد خود ، برابر مىدانست . امام سخن را آغاز كرد و به او فرمود :
واى بر تو ! آيا از خدايى كه به سوى او بازخواهى گشت ، نمىترسى ؟ آيا با من سر جنگ دارى ؟ با من ، فرزند آن كسى كه او را مىشناسى ؟ ! اين گروه را رها كن و با ما باش كه براى تو در پيشگاه خدا شايستهتر است .
عمر سعد پاسخ داد : « مىترسم خانهام را خراب كنند » .
امام فرمود : « من آن را مىسازم » .
گفت : « مىترسم مزرعهام را بگيرند » .
امام فرمود : « من از دارايى خود در حجاز ، بهتر از آن را جايگزينش خواهم كرد » .
گفت : « بر خانوادهام مىترسم » .
امام فرمود : « من سلامت آنان را تضمين مىكنم » .
عمر سعد سر به زير انداخت و سكوت كرد ، اما سكوتش هرگز نشانه رضا نبود . امام با ديدن چهره فريب خورده و دنياپرست او فرمود : « چه شده تو را ؟ خدا تو را هر چه زودتر در اين آسايش طلبىات بكشد و تو را روز رستاخيز ، نيامرزد ! به خدا قسم كه جز اندكى از گندم رى نخواهى خورد » . ابن سعد بىشرمانه پاسخ داد : « جوى آن مرا بس است » . « 1 »
هامش
( 1 ) . بحارالأنوار ، ج 44 ، ص 388 ؛ الخوارزمى ، مقتل الحسين عليه السلام ، ج 1 ، ص 246 ؛ ابن اعثم كوفى ، الفتوح ، ج 5 ، ص 164