طرز رفتار سنگدلانه و تندخويانهء مردمى كه همه چيز حتى شرف و انسانيت خود را دربرابر چند سكه پول سياه و يا وعدههاى توخالى پسر زياد ازدست داده بودند ، با آن كودكان بىگناه و معصوم و . . . قابل توصيف و شرح نيست .
نه نويسنده نيروى نوشتن آن را دارد و نه خواننده تاب خواندنش را ، بخصوص كه آنها را در هنگام رفتن ، از كنار كشتگان عزيز خود عبوردادند ، ديگر خدا مىداند چه روزى بر آنها گذشت و چه حالى داشتند و چه صحنهء دلخراشى پديد آمد . . . كه بازهم در تاريخ آمده است كه دوست و دشمن بهحال آنان گريستند . شاعر مىگويد :
چو بر مقتل رسيدند آن اسيران * بههم پيوست نيسان و حزيران « 1 »
يكى مويه كنان گشتى بهفرزند * يكى شد موكنان بر سوك دلبند
يكى از خون بهصورت غازه مىكرد * يكى داغ على را تازه مىكرد
به سوك گلرخان سرو قامت * به پا گرديد غوغاى قيامت
نظرافكند چون دخت پيمبر * بهجان خلد نار دوزخى زد
ز نيرنگ سپهر نيل صورت * سيه شد روزگار آل عصمت
هامش
( 1 ) - يعنى اشك و خون ، چون « نيسان » ماه ريزش باران « وحزيران » موسم جوشش خون و حجامت است .