خانه بيرون رفت . در راه از نخلستانى عبور كرد كه غلام سياهى در آنجا به ديدهبانى مشغول بود . عبداللَّه ديد كه سه قرص نان براى غلام آوردند و در همان حال سگى پيش غلام آمد ، غلام يك قرص نان را به نزد آن سگ انداخت .
سگ آن را خورد و دوباره و سهباره آمد و غلام هر سه قرص نانش را نزد آن سگ انداخت .
عبداللَّه كه اين منظره را ديد ، از غلام پرسيد : جيرهء غذايى روزانهء تو چقدر است ؟ گفت : همين كه ديدى .
پرسيد : پس چرا همه را به اين سگ دادى و او را بر خود مقدّم داشتى ؟
جواب داد : چون در اين منطقه سگى وجود ندارد .
احتمال مىدهم اين سگ از راه دور آمده و گرسنه است و من خوش نداشتم او را رد كنم !
عبداللَّه پرسيد : خوب حالا امروز چه كار مىكنى ؟
پاسخداد : امروز را تا فردا به گرسنگى بسر مىبرم !
عبداللَّه گفت : براستى كه اين غلام از من سخاوتمندتر و كريمتر است .
آنگاه نخلستان را از صاحبش خريدارى كرد و آن غلام را نيز آزاد كرد و نخلستان را بهوى بخشيد . « 1 »
* * * در كتاب « اغانى » آمده است كه مردم مدينه عادت كرده بودند از يكديگر پول قرض كنند و براى بازپرداخت آن
هامش
( 1 ) - مستطرف ، ج 2 ، ص 36