على البغاء ان اردن تحصّنا در اينجا هم جزاء خارجا و تكونيا متوقف بر شرط است يعنى اكراه محقق نمىشود مگر اينكه فتيات ( كنيزكان جوان ) ارادهء تحصن ( تعفف و پاكدامنى ) داشته باشند و الّا اگر آنها اراده تحصن نداشته بلكه تمايل به بغاء و زنا دادن داشتند ديگر اكراه معنا ندارد و هكذا مثالهاى ديگر .
2 - جملات شرطيهايكه در مقام بيان مطلب مذكور نبوده و عقلا دلالت نمىكنند بر توقف جزاء بر شرط كه با نبود شرط جزاء هم حتما نابود شود از باب اينكه موضوع ندارد بلكه اين تعلّق و توقف را شرع يا عرف و مولى اعتبار كرده مثلا وجوب اكرام را بر مجيئى زيد معلق ساخته و لا ريب در اينكه با نبود شرط هم تحقق و فعليت وجوب اكرام معقول است ولى شارع ميان آن دو علقه ايجاد كرده و يكى را بر ديگرى متوقف ساخته حال جملاتيكه از قبيل قسم اول باشند از محلّ نزاع خارج هستند زيراكه در اين گونه موارد با انتفاء شرط علت تامه و تمام الموضوع عقلى جزاء منتفى شده و واضح است كه با انتفاء موضوع حكم هم قطعا منتفى است كما اينكه با انتفاء علت تامه معلول هم منتفى است و چنين جملاتى مفهوم ندارد كه بگوئيم : ان لم يردن تحصّنا فيجوز اكراههن على البغاء و . . . آرى جملات قسم ثانى مورد بحث است كه با انتفاء شرط هم جزاء قابليت بقاء را دارد و لذا بحث مىكنيم كه آيا با نبود شرط اين حكم هم نابود مىشود يا باقى مىماند ؟
بحث هشتم : جملات شرطيه موارد استعمال فراوانى دارند كه يكى از آن موارد دلالت بر انحصار شرط الحكم در همان شرطى است كه در كلام ذكر شده و محور مفهوم داشتن همين بود و به عبارت ديگر دلالت كند بر علت تامّه بودن شرط مذكور و يكى از آن موارد دلالت بر تمام الموضوع بودن شرط بود كه ذكر شد حال يكى ديگر از موارد استعمال جمله شرطيه عبارتست از استعمال شرط در مقتضى نه
شرح اصول استنباط ( فارسى ) — صفحة 196
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٩٦