Skip to main content

غزليات حافظ ( فارسى ) — Page 1003

Contributors:

P.1003

484 [ اى دل گر از آن چاه زنخدان بدرآيى ]

1 اى دل گر از آن چاه زنخدان بدرآيى * هرجا كه روى ، زود پشيمان بدرآيى
2 شايد كه به آبى فلكت دست نگيرد * گر تشنه‌لب ، از چشمه حيوان بدرآيى
3 هشدار ، كه گر وسوسهء نفس كنى گوش * آدم صفت از روضهء رضوان بدرآيى
4 جان مىدهم از حسرت ديدار تو چون صبح * باشد كه چو خورشيد درخشان بدرآيى
5 چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت * كز غنچه چو گل خرّم و خندان بدرآيى
6 در تيره‌شب هجر تو جانم به لب آمد * وقتست كه همچون مه تابان بدرآيى
7 بر خاك درت بسته‌ام از ديده دو صد جوى * تا بو كه تو چون سرو خرامان بدرآيى
8 « حافظ » مكن انديشه كه آن يوسف مهروى * بازآيد و از كلبهء احزان بدرآيى