در رثاى محمّد قزوينى « * »
محمّد قزوينى در اواخر عمر
دريغا كه خورشيد تابان نشسته * و زان خاك اندُه بر ايران نشسته
رها گشته تيرى ز شست زمانه * كه پيكان او بر دل و جان نشسته
اديبى به خاك اندرون رخ نهفته * به بحر فنا مهر تابان نشسته
ادب بر مزارش به ماتم ستاده * به سوگش هنر زار و پژمان نشسته
هنرور به مرگش قلم بر شكسته * سخنگو دريده گريبان نشسته
فرى اى گران قدر مردى كه گيتى * نديدت زمانى تنآسان نشسته
ز فرهنگ ايران به جا بود گنجى * كه بر سرش گرد فراوان نشسته
تو بر پاس آن گنج ، تا زنده بودى * شب و روز همچون نگهبان نشسته
جهان شد پرآواز نام * تو بيمار و در كنج تهران نشسته
به خوان نوالت پى ريزهخوارى * گروهى ز گبر و مسلمان نشسته
فروبرده سرها به كرنش كه آنجا * گرانمايهاى بر سر خوان نشسته
يكى جشن بر پاى بينم به مينو * كجا خواجه بر صدر ايوان نشسته
زبانآور نغز گفتار ، سعدى * خداوند كلك درافشان نشسته
ستايشگر رادى و قهرمانى * سخنآفرين خراسان نشسته
همان رودكى چنگ در بر گرفته * كنار بتى نارپستان نشسته
سخنگستر سيستان شاد و خندان * به همدوشى سعد سلمان نشسته
همان دختر كعب رخ برگشاده * كنارش مهستى غزلخوان نشسته
خوى افكنده بر عارض آنسان كه گويى * به برگ گلى قطره باران نشسته
تو در مجلس بزم آن نامداران * چو يكتا چراغى فروزان نشسته
گر اكنون ازين روضه ، رخ برگرفتى * تنآسان و خرم به رضوان نشسته
همىبينمت اى سمى پيمبر * كه با مصطفى شاد و خندان نشسته
تو خود زندهء جاودانى كه نامت * چو ديهيم بر فرق ايران نشسته
لطفعلى صورتگر
هامش
* . برگرفته از : برگهاى پراكنده ، مجموعهء اشعار دكتر لطفعلى صورتگر ، از انتشارات امير كبير 1335 .