364
غم زمانه كه هيچش كران نمىبينم * دواش جز مى چون ارغوان نمىبينم
به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت * چرا كه مصلحت خود در آن نمىبينم
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش مگير ( 1 ) * چرا كه طالع وقت آن چنان نمىبينم
نشان اهل خدا عاشقيست با خوددار ( 2 ) * كه در مشايخ شهر اين نشان نمىبينم
بدين دو ديدهء حيران من هزار افسوس * كه با دو آينه رويش عيان نمىبينم ( 3 )
قد تو تا بشد از جويبار ديدهء من * به جاى سرو جز آبروان نمىبينم
درين خمار ، كسم جرعهاى نمىبخشد * ببين كه اهل دلى در جهان نمىبينم ( 4 )
نشان موى ميانش كه دل درو بستم * ز من مپرس كه خود در ميان نمىبينم
من و سفينهء حافظ كه جز درين دريا * بضاعت سخن دُرفشان نمىبينم ( 5 ) .