354
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم * واندرين كار ، دل خويش به دريا فكنم
از دل تنگ گنهكار برآرم آهى * كآتش اندر گنه آدم و حوّا فكنم
مايهء خوشدلى آنجاست كه دلدار آنجاست ( 1 ) * مىكنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم
بند برقع بگشا اى مه فرخنده لقا ( 2 ) * تا چو زلفت سرِ سودا زده در پا فكنم
خوردهام تير فلك ، باده بده تا سرمست * عقده در بند كمر تركش جوزا فكنم ( 3 )
جرعهء جام ، برين تخت روان افشانم ( 4 ) * غلغل چنگ ، درين گنبد مينا فكنم
حافظا تكيه بر ايام چو خبط است و خطا ( 5 ) * من چرا عشرت امروز به فردا فكنم .