Skip to main content

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — Page 1285

Contributors:

P.1285
كه روزى رهروى در سرزمينى * به لطفش گفت رند ره‌نشينى
كه اى سالك چه در انبانه دارى * بيا دامى بنه گر دانه دارى
جوابش داد و گفتا دام دارم * ولى سيمرغ مىبايد شكارم
بگفتا چون به دست آرى نشانش * كه از ما بىنشان است آشيانش
چو آن سرو سهى شد كاروانى * چو شاخ سرو مى كن ديده‌بانى
برفت و طبع خوش باشم حزين كرد * برادر با برادر كى چنين كرد ؟ ! ( 5 )
مده جام مى و پاى گل از دست * ولى غافل مباش از دهر بدمست
لب سرچشمه‌اى و طرف جوئى * نم اشكىّ و با خود گفت و گوئى
نياز من چه وزن آرد بدين ساز * كه خورشيد غنى شد كيسه پرداز
به‌يادرفتگان و دوستداران * موافق گرد با ابر بهاران
چنان بىرحم زد تيغ جدائى * كه گوئى خود نبوده‌ست آشنائى
چو نالان آمدت آب‌روان پيش * مدد بخشش از آب ديدهء خويش