27
زلف آشفته و خوى كرده و خندانلب و مست * پيرهنچاك و غزلخوان و صراحى در دست
نرگسش عربده جوى و لبش افسوس كنان * نيمشب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزين * گفت كاى عاشق ديوانهء من خوابت هست ( 1 )
عاشقى را كه چنين بادهء شبگير دهند * كافر عشق بود گر نشود بادهپرست
برو اى زاهد و بر دردكشان خرده مگير * كه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آنچه او ريخت به پيمانهء ما ، نوشيديم * اگر از خمر بهشت است و گر ، از بادهء مست ( 2 )
خندهء جام مى و زلف گرهگير نگار * اى بسا توبه كه چون توبهء حافظ بشكست .