18
سينهام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت * آتشى بود درين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطهء دورى دلبر بگداخت * جانم از آتش مهر رُخ جانانه بسوخت
سوز دل بين كه ز بس آتش و اشكم ، ( 1 ) دل شمع : * دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
هر كه زنجير سر زلف گرهگير تو ديد * دل سودازدهاش بر من ديوانه بسوخت ( 2 )
آشنائى نه غريب است كه دلسوز من است ( 3 ) * چون من از خويش به رفتم دل بيگانه بسوخت
خرقهء زهد مرا آب خرابات ببرد * خانهء عقل مرا ( 4 ) آتش خُمخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست * همچو لاله جگرم بىمى و پيمانه بسوخت ( 5 )
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم * خرقه از سر بدر آورد و به شكرانه بسوخت ( 6 )
ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى * كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت .