آمده بودند در شب ماهتابى ، پس نظر كرد به سوى آسمان و فرمود كه : اى يونس ، نمىبينى اين ستارهها را كه چه بسيار نيكو است ! به درستى كه اينها امان اهل آسماناند ، و ما اهل بيت امان اهل زمينيم .
پس فرمود كهاى يونس ، امر كن كه استر و الاغ را زين كنند .
و چون هردو را زين كردند ، فرمود كهاى يونس مىخواهم كه الاغ را به من گذارى و استر را تو سوار شوى .
پس سوار شديم ، و چون از حيره بيرون رفتيم فرمود كه : پيش باش اى يونس !
و گاه مىفرمود كه از جانب راست برو ، و گاه مىفرمود كه از جانب چپ برو .
پس چون رسيديم به تلّهاى سرخ ، فرمود كه : به جانب راست برو .
پس به موضعى رفت كه در آن چشمه آبى بود و وضو ساخت ، پس نزديك زمين بلندى آمد و نماز گزارد ، پس بر آن بلندى برآمد و بسيار گريست ، پس به بلندى ديگر رفت و باز چنين كرد .
پس فرمود كه : اى يونس بكن مثل آنچه من كردم .
پس چون فارغ شدم فرمود كه : اى يونس ، مىشناسى اين مكان را ؟
گفتم : نه .
فرمود كه : موضعى كه اوّل در آن نماز كردم موضع قبر اميرالمؤمنين بود ، و آن بلندىِ ديگر ، موضع سر حضرت امام حسين است ؛ به درستى كه ملعون عبيد اللَّه ابن زياد - عليه اللّعنه - چون سر مبارك حضرت امام حسين عليه السلام را به شام فرستاد ، آوردند به كوفه ، پس گفت : بيرون بريد اين سر را از كوفه كه باعث فتنهء اهلش نشود ، پس حق تعالى چنين كرد كه نزد اميرالمؤمنين - صلوات اللَّه عليه - مدفون شد ؛ پس سر با بدن است ، و بدن با سر است « 1 » .
مؤلّف گويد كه : گويا مراد اين باشد كه بعد از دفن كردن ، حق تعالى آن سر مبارك را به بدن شريفش ملحق گردانيد ، و متّصل به بدن شد ؛ و در اين موضع زيارت كردن
هامش
( 1 ) - كامل الزيارات : 36 ب 9 ح 10 ، بحارالانوار : 100 / 243 ح 26 . .