« زيرا كه آنچه تو مىكنى ما از ان بىنيازيم و ليكن مادرت از ان بىنياز نيست كه برادرت خدمت كند . »
47 نقلست كه چهل سال شيخ سر بر بالين ننهاد ، همچنين در اين مدّت نماز بامداد بر وضوى نماز خفتن كرد . روزى ناگاه بالشى خواست . اصحاب شاد گشتند ، گفتند « شيخا ، چه افتاد ؟ » گفت « بو الحسن استغنا و بىنيازى خداى تعالى امشب بديد . »
48 و مصطفى گفته است ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، كه « هر كه دو ركعت نماز بكند و هيچ انديشهء دنيا بر خاطرش نگذرد در [ حال ] همه گناه از وى بريزد ، چنان كه آن روز كه از مادر زاده بود » . احمد حنبل به حكم اين حديث اين نماز بگزارد كه هيچ انديشهء دنيا برو گذر نكرد و چون سلام داد پسر را بشارت داد كه « آن نماز بگزاردم چنان كه انديشهء دنيا درنيامد . » مگر اين حكايت شيخ را بگفتند . شيخ گفت « اين بو الحسن كه در اين كلاته نشسته است سى سالست كه بهدون حقّ يك انديشه بر خاطر او گذر نكرده است » .
49 نقلست كه روزى مرقّعپوشى از هوا درآمد و پيش شيخ پا بر زمين مىزد و مىگفت « جنيد وقتم و شبلى وقتم و با يزيد وقتم . » شيخ بر پاى خاست و پا بر زمين مىزد و مىگفت « مصطفاى وقتم و خداى وقتم » . و معنى همانست كه در « انا الحقّ » حسين منصور شرح دادم « 44 » كه محو بود . و گويند كه عيب بر اوليا نرود از خلاف سنّت ، چنان كه گفت ، عليه السّلام ، « إنّى لأجد نفس الرّحمن من قبل اليمن » .
50 نقلست كه روزى در حال انبساط كلماتى مىگفت . به سرّش ندا آمد كه « بو الحسنا ، نمىترسى از خلق ؟ » گفت « الهى ، برادرى داشتم ، او از مرگ همى ترسيدى امّا من نترسم » . گفت « شب نخستين از منكر و نكير
هامش
( 44 ) - از اين جمله شايد بتوان استنباط كرد كه تحرير كنندهء اين شرح حال همان عطّار است .