تهليل مىگفت و استغفار مىكرد و چون نزديكش آورديم كه گردنش را بزنيم ، گفت : بار خدايا ميان من و اين مردم كه ما را فريب دادند و به ما دروغ گفتند تا ما را واگذاشتند و به قتل آوردند ، حكم كن . من هم گفتم : سپاس خدا را كه انتقام مرا از تو بستد . . .
ظهور مسلم در كوفه روز سه شنبهء هشتم ذو الحجه سال 60 ، بود . و اين همان روزى است كه حسين از مكه به جانب كوفه بيرون آمد . و گويند روز چهار شنبه روز عرفه ، نهم ذو الحجه سال 60 بود .
ابن زياد فرمان داد تا پيكر مسلم را بر دار كردند و سرش را به دمشق فرستاد . و اين نخستين قتيل بنى هاشم است كه پيكرش بر دار شده و سرش را به دمشق بردهاند . چون حسين به قادسيه رسيد حر بن يزيد التميمى را ديد . حر پرسيد : اى پسر پيامبر به كجا ميروى ؟ گفت :
به اين شهر . حر همه ماجرى و قتل مسلم را با او در ميان نهاد . و گفتش كه باز گرد كه من اميد ندارم كه تو را در اين شهر خيرى باشد . برادران مسلم گفتند كه ما باز نمىگرديم تا انتقام خود را بستانيم يا همه كشته شويم . حسين گفت : بعد از شما در زندگى خيرى نيست . سپس برفت تا به سپاه عبيد اللّه بن زياد به سردارى عمر بن سعد بن ابى وقاص رسيد . حسين به جانب كربلا گرديد . از اهل بيت و اصحاب پانصد سوار و حدود صد تن پياده به همراه داشت .
چون شمار سپاه دشمن افزون شد و يقين كرد كه جز جنگ چارهاى ندارد ، گفت : بار خدايا ميان ما و مردمى كه ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند آنگاه ما را كشتند تو داورى كن . و همچنان مىجنگيد تا به شهادت رسيد ، گويند آنكه عهدهدار كشتن و جدا كردن سر از بدن او گرديد مردى از مذحج بود . او نزد ابن زياد آمد و خواند :
أوقر ركابى فضة و ذهبا * انا قتلت الملك المحجبا
قتلت خير الناس اما و ابا * و خيرهم اذ ينسبون نسبا [ 1 ]
ابن زياد او را با سر حسين نزد يزيد فرستاد . چون بر يزيد داخل شد ، ابو برزة الاسلمى نزد او بود . سر را پيش يزيد نهاد . يزيد با چوبدستى كه در دست داشت ، بر دهان او زد و خواند :
ابى قومنا ان ينصفونا فانصفت * قواضب فى ايماننا تقطر الدما
نفلق [ 2 ] هاما من رجال احبة [ 3 ] * علينا و هم كانوا اعق و اظلما [ 4 ]
هامش
[ ( 1 ) ] حاصل معنى : مرا سيم و زر فراوان ده كه من پادشاهى را كشتهام كه صاحب حاجب و دربان بود . من كسى را كه از حيث پدر و مادر و نسب بهترين مردم بود كشتهام .
[ ( 2 ) ] ابن اثير : يفلقن .
[ ( 3 ) ] ابن اثير : اعزة .
[ ( 4 ) ] حاصل معنى : قوم ما نخواستند كه به ما انصاف دهند ، تا آنكه شمشيرهاى خونچكان كه در دست داشتيم ما را انصاف دادند . شمشيرهايى كه سر مردانى را كه در نزد ما عزيز بودند مىشكافتند ، عزيزانى كه از ما بريده بودند .