دست از او بداشت و زياد نزد معاويه رفت . معاويه از اموال فارس بازخواست كرد . زياد گفت : فلان مقدار از آن را خرج كرده و فلان مقدار نزد على فرستاده و باقى را نيز براى امور مسلمانان اندوخته است . معاويه گفتهء او را تصديق كرد و آنچه را نزد او مانده بود ، بستد .
معاويه او را گفت : مىترسم در اين باب مكر كرده باشى ، تو به هر مقدار كه خواهى با من مصالحه كن ، گويند : به دو هزار هزار ( يك ميليون ) درهم صلح كرد و آن مبلغ را نزد او فرستاد . و از او اجازت خواست كه در كوفه بماند ، معاويه به او اجازت داد . مغيره نيز او را اكرام مىكرد . معاويه به او نوشت كه زياد و حجر بن عدى و سليمان بن صرد و شبيب [ 1 ] بن ربعى و ابن الكواء و عمرو بن الحمق [ 2 ] را ملزم كند كه به نماز جماعت حاضر آيند . و آنان در نماز حاضر آمدند .
عمال ابن عامر بن ثغور
چون ابن عامر بر بصره حكومت يافت ، عبد الرحمان بن سمره را به حكومت سجستان فرستاد .
او نيز به سجستان رفت . عباد بن الحصين را رئيس شرطه قرار داد و از اشراف ، عمر بن عبيد اللّه بن معمر و ديگران با او بودند . مردم آن بلاد كافر شده بودند و او بار ديگر شهرها را يكى پس از ديگرى بگشود تا به كابل رسيد . آنجا را چند ماه در حصار گرفت و منجنيقها نصب نمود تا در باروى شهر سوراخى پديد آمد و مشركان بستن آن را نتوانستند . عبد الرحمان بن سمره شب را در همان جاى درنگ كرد و تا بامداد مردم شهر را زير ضربه گرفت . بامداد مردم به جنگ بيرون آمدند ولى از مسلمانان شكست خوردند و مسلمانان به شهر در آمدند .
آنگاه آهنگ بست [ 3 ] كرد آنجا را نيز به جنگ بگرفت و روانهء خشك [ 4 ] شد ، مردم آنجا با او صلح كردند ، از آنجا به رخج رفت مردم رخج جنگ را در ايستادند و مغلوب شدند . از آنجا به زابلستان راند و آن همان غزنه و اعمال آن است . آنجا را نيز بگشود و به كابل بازگشت .
مردم كابل ، پيمانى را كه بسته بودند ، شكسته بودند . بار ديگر آنجا را فتح كرد . عبد اللّه بن عامر عبد اللّه بن سوار العبدى را بر ثغر هند فرمانروايى داد . بعضى گويند كه معاويه او را از جانب خود حكومت آن ديار داد . او به قيقان [ 5 ] حمله آورد و غنايم بسيار حاصل نمود و نزد معاويه فرستاد . چند اسب نيز از اسبهاى آن سرزمين به دو هديه داد . و باز به نبرد آنان بازگشت .
مردم آنجا از تركان مدد خواستند و او را كشتند . عبد اللّه بن سوار سردارى كريم بود . گويند :
در لشكرگاه او ، از سپاهيان كس آتش نمىافروخت . شبى آتشى ديد از سبب آن پرسيد . گفتند :
زنى است زائيده براى او حلواى خبيص مىپزند . فرمان داد سه روز همهء لشكريان را حلواى
هامش
[ ( 1 ) ] سيف .
[ ( 2 ) ] ابن الحميق .
[ ( 3 ) ] نسف .
[ ( 4 ) ] خسك .
[ ( 5 ) ] تيعان .