به بينم دوزخى را من نگون سر * فتاده آتش اندر جان و در بر
جهد برقى در و هر دم ز گلخن * بسوزد زآتش جان در دمش تن
بيندازد بهر وقتى يكى پوست * بيفتد هر دم از چشمش يكى دوست
نگون سر اوفتاده در جهنم * به صد زنجير آتش بسته درهم
به چندين سلسله بسته تن او * ز آتش غلها در گردن او
بهر دم مىفتد برقى بسويش * از آن برق آتشى افتد برويش
( 83 ) و از مضمون "
ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ
" معلوم مىشود كه اين نعمتهاى دنياست و لذتهاى دنياست و لذتهاى نفس و آرزوهاى هوا كه فردا منشا نعمتها و عقوبتهاى اخرى مىگردد . چه خوش گفت از الهى نامه عطار كه جانم بنده تحقيق آن يار :
از اين آتش كه ما را در نهادست * مسلمان در جهان كمتر فتادست
حريصى بر سرت كرده فسارى * ترا حرص است و اشتر را مهارى