تطميع كنند ، تا از دعوت خود دست بردارد . از اينرو ، به طور دستجمعى به سوى خانهء « ابو طالب » روانه شدند ، در حالى كه برادرزادهء او كنارِ وى نشسته بود . سخنگوى جمعيت سخن را آغاز نمود و گفت :
اى ابو طالب ، « محمد » صفوفِ فشرده و متحد ما را متفرق ساخت ، و سنگ تفرقه در ميان ما افكند ، و به عقل ما خنديد ، و ما و بتان ما را مسخره نمود ؛ هرگاه محرك او بر اين كار نيازمندى و تهى دستى او است ، ما ثروت هنگفتى در اختيار او مىگذاريم ؛ هرگاه طالب منصب است ، ما او را فرمانرواى خود قرار مىدهيم ، و سخن او را مىشنويم ؛ و هرگاه بيمار است و نياز به معالجه و طبيب دارد ، حاذقترين اطبا را براى مداواى او احضار مىنماييم و . . .
ابو طالب رو به پيامبر صلى الله عليه و آله نمود و گفت : بزرگان قوم تو آمدهاند و درخواست مىكنند كه از عيبجويى بتان دست بردارى و آنها نيز تو را رها سازند .
پيامبر گرامى رو به عموى خود نمود و گفت :
من از آنان چيزى نمىخواهم ، و در ميان اين چهار پيشنهاد يك سخن از من بپذيرند تا در پرتو آن بر عرب حكومت كنند ، و غير عرب را پيرو خود قرار دهند . « 1 »
در اين لحظه « ابو جهل » از جاى برخاست و گفت : ما حاضريم به ده سخن از تو گوش فرادهيم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : يكتا سخن من اين است كه اعتراف به يكتايى پروردگار بنماييد . « 2 »
گفتار غير منتظرهء پيامبر مانند آب سردى بود كه بر اميد داغ و گرم آنان ريخته شد . آن چنان بهت و سكوت و در عين حال يأس و نوميدى سراسر وجود آنها را فراگرفت ، كه بىاختيار گفتند ؛ سيصد و شصت خدا را ترك گوييم ، و خداى واحدى را بپرستيم ؟ « 3 »
قريش ، در حالى كه آتش خشم از چشم و صورت آنها مىباريد ، از خانه بيرون رفتند ، و در سرانجام كار خود در فكر فرو رفته بودند . آيات زير ، در بيان همين واقعه نازل گرديده است : « 4 »
هامش
( 1 ) .
يُعطونى كَلِمةً يَملِكونَ بِها العَربَ و يَدين لهم بِها غَيرَ العَرَبِ .
( 2 ) . تَشهَدون : ان لا إله الا اللَّه .
( 3 ) . ندَعُ ثَلاثَ مِأئة و ستّينَ الهاً و نَعبُدُ الهاً واحداً ؟ .
( 4 ) . « تاريخ طبرى » ، ج 2 / 66 - 67 ؛ « سيرهء ابن هشام » ، ج 1 / 295 - 296 .