بىسليقه نيست و با صداقت است .
دو ساعت از شب گذشته ، اخوى « ميرزا فضلاللَّه » و فرزندم « ميرزا علىنقى » از شهر آمدند ، قدرى سفارش كارهاى خود و درست رفتار كردن با برادر و خواهر او ، و ارباب وظايف و شهريهبرها و معقوليت را پيشه كردن ، سفارش كردم . مختصر انعامى هم به او كردم كه خوشنود باشد ، و تقبل هم كرد كه خوب رفتار كند و التزام داد ، حقير هم متعهد شدم كه چنانچه خوشرفتارى كرد پس از مراجعت [ نزد ] همه كس او را تعريف كرده ، دويست تومان به او بدهم .
صبح زود برخاسته ، نماز خوانده و شكر خداوند را كرده ، « ميرزا اسداللَّه » و « كربلايى محمدحسن » و « حاجى غلامحسين » را كه با درشكهء خودم خيال دارم تا « قوچان » به برم ، در ارّابه نشانيده ، خودم و اهل منزل در درشكه نشسته ، با « اخوى » و « ميرزا علىنقى » خداحافظى كرده ، روى آنها را بوسيده ، به راه افتاديم .
هوا آفتاب و راه هم خشك بود ، چندان عيبى نداشت ، يك سره رانديم تا « نوبهارِ » مرحوم حاجى سهامالملك ، خيال داشتم شب را « چناران » بروم ، در « نوبهار » اسب ارّابهچى درد دل شد ، تا نزديك غروب ناخوش بود ، ناچار توقف كردم .
« جناب حاجى ميرزا ابوالقاسم مجتهد » و جناب آقاى متولى مسجد كه در « شاهآباد » بوده ، و خبر آمدن حقير را داشتند ، ديدن تشريف آوردند . نواب و الا « اعزاز السلطان » كه ملك « نوبهار » از ايشان است ، و نواب « يحيى ميرزا » هم ديدن آمدند و هم تكليف به قلعه رفتن كردند ، قلعه را معذرت خواستم ، و دو از شب گذشته به عنوان بازديد ، به قلعه كه تا « رباط » دويست قدم مسافت داشت رفته ، دو ساعتى با آقايان فوق صحبت كرده ، مراجعت به « رباط » كردم .
دعوت به شاه آباد
جناب آقاى متولى هم دعوت به « شاهآباد » ملك خود كردند ، او را هم راضى به زحمت ايشان نشده ، چون قدرى هم از راه دور بود ، قبول نكردم ، شب را بحمداللَّه خيلى خوش گذشت ، بعد از آن كه صرف شام كرده بوديم ، از طرف قلعهء « اعزاز السلطان » شام